چهارشنبه 09 07

حصر خویشتن

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حصر خویشتن

 

نشست سوم سوگواران دوازدهم

دوشنبه هفده شهریور ۱۳۹۹

 

رضا رحیمی‌فرد:

 

در وقایع بعد از حادثه عاشورا و رنج و مصائبی که بر خاندان حضرت رسول وارد شد، آن چیزی که بیشتر از همه توجه را جلب می‌کند، قدرت تاب‌آوری و صبر بر مصیبت است.

اگر نخواهیم وارد فضای تفسیر باطنی بشویم که حضرت زینب را با این عبارت طلایی «و ما رأیت الا جمیلا» می‌شناسیم؛ و اگر نخواهیم وارد آن سطح از تحلیل و تفسیر بشویم؛ آن چیزی که برای من عامی و معمولی خیلی جلب توجه می‌کند، این قدرت صبر و تحمل است؛ و نه تنها صبر و تحمل، بلکه با عزت و اقتدار در دربار یک شاه آن خطبه آتشین را قرائت کنی و از موضع اقتدار با یک مستکبر صحبت کنی!

شخصیت حضرت زینب و بقیه خاندان را اگر در نظر بگیریم، البته دست پرورده معصوم هستند، و در خاندان اهل‌بیت بزرگ شده اند؛ همه اینها سر جایش، ولی به نظر می‌رسد که این قدرت و استحکام روحی ناشی از یک سیر وجودی، درونی یا یک مراقبه شدید است. در عین حال که مصیبت آن‌قدر سهمگین است که بعد از این همه سال ما فقط با شنیدن توصیفی از آن، دل‌مان به درد می‌آید، چه برسد به اینکه بخواهیم آن را متحمل بشویم. با این حجم از مصیبت، به نظر نمی‌رسد که بدون از سر گذراندن یک فرآیند _می‌خواهم این را جدا کنم از آن سیر تربیتی، که بگوییم ایشان فرزند امیرالمؤمنین علیه‌السلام بوده، دست پرورده حضرت زهرا بوده- حتی اگر از خود شخصیت حضرت زینب هم کمی فاصله بگیریم، برویم سراغ بقیه کاروان؛ مثلا اگر بخواهیم قیاس کنیم، مثلاً در مورد شخصیت أم‌البنین که دیگر نمی‌توانیم بگوییم دست پرورده چنین خانواده‌ای است؛ و البته نقل‌هایی که وجود دارد در مورد بقیه خاندان و گفتگوهایی که وجود دارد در تحمل آن مصائب‌؛ برداشت من این است که این آمادگی روحی، ناشی از یک مراقبه شدید و اصطلاحاً اینکه شما آنچنان بر خودت سخت بگیری و آنچنان بعضی چیزها را بر خودت حرام کنی، و از خودت منع کنی، تا در روز موعود و موقعی که این اتفاق برایت می‌افتد، آنچنان با اقتدار و با استحکام صحبت کنی که کل تاریخ را به لرزه در بیاوری.

تجربه ملموس خودمان در این ایام را در نظر بگیرید، که ما به واسطه بیماری فراگیری مجبور شدیم یک محدودیت‌هایی را متحمل بشویم، یک چیزهایی را از دست بدهیم، حالا اصطلاح قرنطینه، زندان، چیزهایی که در این دوره تجربه‌اش را داشته‌ایم، و صدای آه و ناله و فریادی که از همه ما بلند شد به خاطر اینکه آنچه که داشتیم و  به آن عادت کرده بودیم، برای یک زمان محدودی از دست دادیم؛ -مشخصا موج اولی که همه با یک بیماری ناشناخته مواجه بودند، و یک ترسی حکمفرما شد- می‌خواهم بگویم این نگاه من خیلی نگاه باطنی و وجودی هم نیست. تجربه ملموس و تجربه زیستی خودمان را هم اگر دنبال کنیم، می‌بینیم آن چیزی که به داشتن آنها عادت کردیم و به آنها تعلقی داریم، وابسته ایم، فقط کافی است که آنها را از ما دریغ کنند، چه اتفاقاتی که برایمان نمی‌افتد. ما حتی آمادگی برای چنین محدودیت‌هایی و چنین تحریم‌هایی را هم نداریم و به خیلی کمتر از آنچه که به حضرت زینب و خاندان رسول رفت، نمی‌توانیم تحمل کنیم و صبرش را نداریم.

خلاصه حرف این است که برای صبر بر هر محدودیت و هر رنج و هر دردی، به نظر می‌رسد که بدون طی کردن یک فرآیند و یک سیر، امکان مواجهه با آن درد و رنج وجود ندارد؛ چه برای افراد و اشخاص، و چه کلیت جامعه. یعنی ما اگر فرض را بر برخورداری بگذاریم و خودمان را با آنها تعریف کنیم، خودمان را با داشته‌هایمان و تعلقات‌مان تعریف کنیم، و اصلا حتی در ذهن هم این فرض را در نظر نگیریم که ممکن است یک روزی من این را نداشته باشم، پس خودم را آماده کنم برای چنین روزی! این نیاز به یک مراقبه ای دارد؛ نیاز به یک خلوت دائم با خود دارد؛ نیاز به یک به اصطلاح عرفا کشیک نفس کشیدن دارد. ولی من نمی‌خواهم وارد آن بحث باطنی و عرفانی قضیه بشوم، چون احساس می کنم، آن یک مقدار مخاطب امروز را با یک دافعه‌ای مواجه می‌کند که دیگر پی قضیه را نمی‌گیرد.

 

می‌خواهم خیلی رک و راست بگویم با همین ظواهری که همین الان ما با آن در ارتباطیم، هر نوع آمادگی برای از دست دادن و فقدان و هر نوع آمادگی برای تحمل رنج، که در اطراف خودمان تجربه می‌کنیم؛ اعم از فقدان افراد خانواده، عزیزان یا از دست دادن کار یا حتی بخواهم تعمیم بدهم، شرایط اقتصادی سال‌های اخیر که اختصاص به این بیماری هم ندارد. ما الان سال‌هاست درگیر یک وضعیت بغرنج اقتصادی فزاینده‌ای هستیم که روز به روز وضع‌مان بدتر می‌شود، و انگار به جای اینکه به خودمان بگوییم که خب من باید برای بدتر از این هم آماده بشوم، فرض را بر این می‌گذارم که این وضعیت بدی که الان در آن قرار دارم، روزی تمام می‌شود! اتفاقی که الان در کرونا با آن مواجهیم که دائم این صدا شنیده می‌شود که بسیار خب، یک روز تمام می‌شود، و ما بر می گردیم به آن روزهای برخورداری! با این نگرش انگار ما یک چیزی را از خودمان  سلب می‌کنیم، و آن قدرت تاب‌آوری و صبر بر مصیبت و رنج است؛ و به نظرم این یک نیاز حال حاضر جامعه ماست.

اگر بخواهیم درسی بگیریم از وقایع بعد از عاشورا برای امروزمان، این است که ما باید هر لحظه آماده وضعیت بدتر از این باشیم‌. حالا اینکه چگونه آدم می‌تواند در چنین موضعی قرار بگیرد که دائم آن چیزی که به او آسایشی می‌دهد و او را از رنج فارغ می‌کند از خودش سلب کند، این خودش مثنوی هفتاد من کاغذ است.

 

 

محمدحسین قدوسی:

 

انسان تا یک سیر درونی نداشته باشد و خودش را آماده نکرده باشد، طبیعی است که در یک مبارزه جدی، در یک مواجه جدی با مصیبت‌ها و مشکلاتی که برای انسان پیدا می‌شود، نمی‌تواند خودش را حفظ کند، آن هم در چنین مصیبتی که بعد از عاشورا و در حرکت کاروان اسرا در کوفه و بعد هم در کاخ ابن‌زیاد رخ می‌دهد؛ در این موضوع هیچ‌گونه تردیدی نیست.

اما آن چیزی که انسان در این واقعه می‌بیند، بدون توجه به یک حقیقت جدی امکان ندارد که ورود پیدا کند، و آن هم این است که انسان‌ها نه فقط افراد برجسته، مثل حضرت زینب و کسانی که مقاماتی دارند؛ آدم‌های عادی و حتی انسان‌های پلید، همه شان یک حقیقت وجودی ورای این ظاهر دارند، یک حقیقت برتری که آن حقیقت برتر در اعمال و رفتار جزئی انسان در چنین حادثه‌ای مؤثر است. یعنی چه حضرت زینب، و چه آدم‌های متوسط و عادی که در کاروان اسرا بودند، و چه ابن‌زیاد، این‌ها حقیقت وجودی دارند، ورای ظاهرشان، که اگر نباشد این رفتارها قابل توجیه نیست، و نمی‌توانیم توضیح بدهیم.

شما کاروان اسرا را در نظر بگیرید. بعضی‌هایشان آدم‌های بزرگی بودند مثل حضرت زینب و آنها قدرت‌های خاصی داشتند، و همانطور که در کلام منسوب به حضرت زینب گفته می‌شود همه اینها را غیر زیبایی و غیر خیر و برکت چیزی نمی‌بیند. آن شرایط و مصیبت سخت را می‌بیند، اما این مصیبتی که می‌بیند برای حضرت زینب روشن و مشخص است. اما در این کاروان آدم‌هایی بودند که در این رتبه و مقام نبودند؛ مثل همین کنیزانی که دور حضرت بودند، مثل آدم‌های عادی مثل خانواده‌ بعضی از شهداء که همراه با کاروان بودند؛ این‌ها آدم‌های عادی بودند و آن طرف هم در مقابل این کاروان کسی قرار داشته - ابن زیاد - که قدرت خاصی داشته در شکستن مخالفین خودش. آدم ضعیفی نبوده. طبق آن نقل تاریخی که از او هست؛ فردی بوده که در شکستن و خُرد کردن مخالفینش نبوغ داشته است؛ در این جای بحث نیست.

برای ما که امروز با خیلی از قضایای سیاسی آشنا هستیم، مثلاً اسیر داشتیم در عراق، و اسیر داشتیم در ایران. زندانی داریم خودمان و زندانی هم شدند بعضی ها پیش از انقلاب و بعد از انقلاب؛ می‌دانیم که روش‌های مشخصی هست برای شکستن زندانی‌ها. برای شکستن اسیرها وقتی که با یک نفر باشد، حتی آدم بزرگ و مقاومی هم با‌شد، برای زندانبان و حاکم کمی کار سخت می‌شود؛ ولی نه چندان. اما اگر یک مجموعه‌ و گروهی باشند، و در این گروه آدم ضعیف هم هست، آدم قوی هم هست؛ شکستن این مجموعه خیلی راحت‌تر است. به دلیل اینکه آن حاکم یا زندانبان با آدم‌های ضعیفی روبرو هست، و می‌تواند کارهای بکند با ‌آنها، و اصلاً روش‌ها و تکنیک‌هایی هست برای اینکه انسان شکسته بشود.

در تمام تاریخ اسرا بعد از قضیه عاشورا، شما یک نمونه از این شکستن‌ها نمی‌توانید پیدا کنید؛ حتی نقل نشده است. خوب این چطور می شود که چنین چیزی راحت روی می‌دهد؟ و چطور یک موجودی مثل ابن زیاد که مشخص است نبوغی دارد در شکستن آدم‌های مقابلش؛ قدرت و توفیق و امکان این کار را پیدا نمی‌کند؟ چطور می‌شود که همه اینها با هم به صورت یک مجموعه به صورت یک کل، قادر هستند که در مقابل ابن‌زیاد و در مقابل همه حوادث ومصائبی که آنجا رخ داده این طور مقاومت داشته باشند؟

 

این موضوع دو توضیح حداقل می‌خواهد:

یکی توجه به اینکه انسانها یک وجود و یک دامنه و یک عدم تلاقی ورای این ظاهر دارند که هر انسانی، حتی یک انسان فاسق، و آدم پلید مثل ابن زیاد هم دارد. این در یک جاهایی در مقابل عظمت‌ها به دلیل آن درک درونی‌اش، خود به خود و ناخواسته خاضع می‌شود. همینطور بعدها در حرکت کاروان اسرا در شام هم می‌بینیم. خوب اینها طبیعتاً گروهی بودند، بنی‌امیه و آل‌زیاد و کسانی که این کار را می کردند، هدفشان شکستن این حزب مقابل و حزب اهل‌بیت بوده و هیچ  دلیل ندارد که کوتاه بیاید؛ دلیل ندارد که خیلی جاها که اهل‌بیت اسیر بودند آنجا -اسیر در آن زمان-  که اصولاً اسرا هیچ قدرتی نداشتند. یعنی در نهایت ذلت بودند. هیچ حقی از انسانیت کسی برایشان قائل نبود. این‌ها چطور در یک جاهایی کاملاً پیروز هستند؟ نمی‌توانیم بگوییم که این اتفاقی بوده. این به دلیل این است که آدم‌هایی هم که غریب بودند، دامنه وجودی انسان در یک جایی در مقابل حقایق برتری که بروز پیدا می‌کند، خود به خود خاضع است و امکان عمل از دستش می‌رود.

 

مطلب دوم اینکه ما در زندگی خودمان، در سیر عادی خودمان می‌بینیم که یک نقاط و یک جاهایی در زندگیمان وجود دارد که مجموعه‌ عوامل و شرایط محیطی و بیرونی، با شرایط درونی انسان ترکیب می‌شود، و انسان به نقطه‌ای می‌رسد که استعدادها و توانایی‌های نامتناهی انسان ظهور خاصی پیدا می‌کند. شما فرض بفرمایید که دارید شعر می‌خوانید،  و یک حالی برایتان حاصل می‌شود که خودتان هم خیلی متوجه نمی‌شوید. فرض کنید که در شرایط اجتماعی طبق عقل خودتان دارید تحلیل می‌کنید؛ در یک لحظه احساس چنان بر شما حاکم می‌شود که انگار که به عمق حادثه متصل می‌شوید. یعنی به طور طبیعی، شرایط بیرونی و درونی در یک نقطه‌ای به هم گره می‌خورد و دامنه نامتناهی و وجود بی‌انتهای انسان بروز و ظهور خاصی پیدا می‌کند.

حادثه عاشورا و اسارت اسرا و حوادثی که بعد از این رخ داده، اگر چنین نباشد خیلی امکان توجیه و توضیح ندارد. یعنی نقطه‌ای است که انگار که همه عالم با هم جمع شدند که همه بدی‌ها و همه پلیدی‌ها و همه کسانی که به نوعی ورای این پلیدی تصمیم گرفتند، کمک کردند، غصب کردند -به قول زیارات- و رضایت به این داشتند، همه با هم ترکیب شوند و پلیدی‌ها به نهایت خودش برسد. آن طرف هم قوای حق و آدم های برجسته انگار که در طول تاریخ همه زحمت کشیدند تا در یک نقطه‌ای این حقانیت و حق مطلق به اوج ظهور و بروزی برسد که دیگر در تاریخ سابقه ندارد؛ بعد اینها در مواجهه با همه آن حقایق انسانی ظهور ویژه‌ای پیدا بکند.

 

ما در نگاه عادی و نگاه غیر وجودی، هدف عاشورا را، حتی اگر آن را حادثه‌ای بشری بدانیم، و همه بشریت و تاریخ بشریت را در یک خوانش مقدس بگوییم برای بروز حادثه عاشورا بوده، این را به چه چیزی باید تعبیر کنیم؟ به اینکه حق مطلق و باطل مطلق مقابل هم قرار بگیرند؟ اما این درست نیست؛ همه این‌ها برای این بوده که حقیقت انسانی و قدرت انسان و ذات و هویت انسانیت فراتر از همه اینها بروز ویژه‌ای پیدا بکند؛ که این بروز در طول تاریخ سابقه ندارد. یعنی از ابتدای خلقت تا انتهای خلقت سابقه ندارد. به همین خاطر حوادثی هم که رخ می‌دهد، هر کدام در اوج خودش است؛ یعنی شهادت‌ها در بالاترین شکل روی می‌دهد؛ مظلومیت‌ها در بالاترین شکل است؛ اگر بچه‌ای ذبح می‌شود، نمونه اعلای ازبین رفتن و نابود شدن و کشته شدن یک بچه است، که شبیه آن دیگر پیدا نمی‌شود؛ همین‌طور وقتی که کاروان هم وارد شام می شود، در اینجا این اسارت، انگار اسارتی است که گویی اهل‌بیت به دست خودشان این کار را انجام داده‌اند، برای رسیدن به این نقطه وجودی.

این که می‌گوییم به دست خودشان؛ یک موقع است که مستقیم به دست خودشان است، یک موقع است که اینطور نیست اما سیر اجتماعی و سیر زندگانی آنها به نوعی است که از همه امکاناتی که در زندگی اجتماعی و فردی دارند استفاده می‌کنند برای اینکه یک مبارزه‌ای را آغاز کنند که پایان آن مبارزه مشخص است. انگار که به حصر خودشان می‌رسد! خودشان را در حصر قرار می‌دهند. چون اهل‌بیت جایگاه ویژه‌ای در حجاز و عراق و کشورهای اسلامی داشته‌اند، به طور طبیعی نباید به چنین سرنوشتی دچار شوند؛ و این طور نبوده که این سرنوشت صرفاً به دست دیگران باشد. یعنی اشقیایی باشند که این اشقیا اهل‌بیت را با غصب حق‌شان به این نقطه برسانند. قبلش را هم که نگاه می‌کنیم در سیره امام حسین، در سیره امام حسن و امام علی و حضرت فاطمه (صلوات الله علیهم) انگار این‌ها جایگاه و مسیری را طی می‌کنند که این مسیر همان‌طور که از زمان خلافت امیرالمؤمنین مشخص است که این نوع ورود به خلافت، باعث از بین رفتن حکومت می‌شود. سیر ائمه بعدی هم که معلوم است که یا به صلح امام حسن به معنای تسلیم کردن قدرت منتهی می‌شود؛ یا حرکت امام حسین که به شهادت و اسارت؛ انگار که این اسارت به دست خودشان است.

همانطور که در زمان خلافت امیرالمؤمنین همه عقلای آن موقع می‌گویند که این شیوه حکومت کردن نیست -حالا به زبان عادی بخواهیم بگوییم- و خود حضرت می‌گوید که کار به جایی رسید گفتند که فرزند ابوطالب جنگاور خوبی است، اما سیاست ندارد. اینجا حضرت جمله عجیبی می‌گوید!  می‌گوید:  که اگر نبود که دیانت دست مرا بسته، من زیرک‌ترین مرد عرب بودم. یعنی با دست خودشان دارند این کار را می‌کنند و این خیلی مشخص است. در حرکت ائمه بعدی هم به خصوص اهل‌بیت تا حضرت زینب کاملاً مشخص است، که این ها حرکتی دارند که آن حرکت نتیجه‌اش معلوم است؛ این کاملاً در توان آنها بوده که به شکل دیگری حرکت کنند.