پنجشنبه 25 06

گفتگوی سوگواران سال سیزدهم جلسه اول

محمدحسین قدوسی

مرداد ۱۴۰۰ / محرم الحرام ۱۴۴۳

 

حادثه‌ عاشورا، با همه‌ی دردها، رنج‌ها و مصائب، چه تأثیری در زندگی من دارد؟ و از سویی دیگر، زنده نگه‌ داشتن این رنج‌ها و مظلومیت‌ها، به چه هدفی انجام می‌شود؟!

گاهی ما به طور طبیعی عزادار می‌شویم، و سوگواری برای آن اتفاق، یک برنامه طبیعی برای ماست. اما گاهی با دست خودمان، یک عزایی را زنده نگه می‌داریم و حتی إحیا می‌کنیم؛ حالا چه آیین‌های سیاوشون باشد و چه واقعه‌ای مثل عاشورا یا هر آیین دیگری از دست. در این شرایط که ما این عزا را زندگی می‌کنیم، چه تأثیری در زندگی ما دارد؟ در خیلی مواقع ممکن است ما دچار نوعی تناقض شویم؛ تضاد سنگینی که نمی‌دانیم چه کار بکنیم.

از یک‌سو این تناقض و ابهام، جنبه فردی دارد، یعنی من می‌خواهم وظیفه‌ی خودم را به عنوان یک انسان بدانم؛ اما از سوی دیگر جنبه‌ی اجتماعی مورد نظر قرار می‌گیرد. حادثه عاشورا بر خاندانی وارد شده که برترین جایگاه را از نظر حقانیت در طول تاریخ داشته‌اند؛ حتی از نگاه دیگرانی که ممکن است اعتقادی نداشته باشند. خاندان پیامبر بعد از اینکه حکومت به دست پیامبر می‌آید، در جایگاه و مسند قدرت قرار می‌گیرند. همیشه وقتی که فردی به حکومت می‌رسد، طبیعتا خاندانش در شرایط رفاه، اقتدار و توانایی قرار می‌گیرند؛ آن هم خاندانی که منسوب به یک پیامبر مصلح هستند. اما این خاندان بعد از اینکه پیامبر ظهور و بعد رحلت می‌کند؛ اینها به جای اینکه قدرت به آنها منتقل شود و در رفاه و آسایش قرار بگیرند، حداقل مشکلی نداشته باشند، تمام مشکلات جامعه روی سر آنها خراب می‌شود. سؤالی که اینجا پیش می‌آید این است که پس مسیر حقانیت در جامعه به سمت مشکلات و رنج بیشتر است؟

این سؤال وقتی جدی‌تر می‌شود که به خصوص در زمان حال، در همسایگی‌مان حوادثی دارد رخ می‌دهد، و بعد از سال‌ها زحمت و مشقت، نهله‌ای می‌آید و حکومت را به دست می‌گیرد که عموم افراد با آن مسئله دارند؛ و حداقل آن را یک نهله‌ی بر حق و پیشرو نمی‌دانند. در این جامعه و جهانی که این طور دارد پیش می‌رود، سرنوشت حق و حقانیت چه می‌شود؟ و ما باید چه کار کنیم؟

باید گفت مسیر حقانیت همیشه با احراق و آتش زدن، و با از بین بردن زندگی روزمره، و با اخلال در زندگی همراه است. زندگی روزمره پیوسته ما را به سمت رفاه و آسایش و دوری از حق می‌برد. این سخن در دنیای جدید هم تا حد زیادی مورد قبول است، که برای اینکه شما جایگاه انسانی‌تان را داشته باشید و آن مقام اگزیستانسیال‌تان را حفظ کنید؛ باید از روزمرگی فاصله بگیرید! انسانِ روزمره پیوسته نزول پیدا می‌کند.

حالا این مسیر سلبی‌ای که در مسیر حق وجود دارد، چگونه با زندگی روزمره جمع می‌شود؟ یعنی حالا که مسیر حق، همیشه با اخلال در زندگی و شکست‌ها و ناکامی‌ها، و با عزاداری‌ها و سوگ‌ها همراه است؛ حالا اینجا وظیفه ما چیست؟ ما در جامعه چه‌جوری می‌توانیم از این استفاده کنیم؟ آیا صرف اینکه هر ساله این سوگ را زنده کنیم، و به خصوص این چیزی که در شکل ناقص و تقلیدی از انجام آیین‌ها، در جامعه ما مرسوم شود؛ کافی است؟ آیا هرچه عزاداری بیشتر باشد، بهتر است؟ راه‌حل چیست؟

راه‌حل تنها در این است که انسان در همه‌ی این عزاداری‌ها، و در مواجهه با این سوگ، و زنده کردن مصائب، و در مواجهه با وقایع ناراحت‌کننده‌ای که در جهان امروز، در معرض آنها قرار می‌گیرد؛ همواره باید توجه به نفس خویش داشته باشد. یعنی هر قدر حادثه‌ی ‌بیرونی عظیم می‌شود، و سوگواری شدید، و عزاداری عمیق می‌شود؛ این عمق بیرونی، باید همراه با یک «توجه به نفس» عمیق‌تر، محکم‌تر و استوارتر باشد. در حقیقت هیچ‌گاه نباید مقام انسانی در مواجهات فراموش نشود. من فقط یک عزادار نیستم، که موظف باشم، بسوزم و بنالم؛ نه، یک انسان هستم. این انسان در این سوختن، باید لایه‌هایی از زندگی‌اش را نابود ‌کند، چون در زیر لایه‌ها، خودِ برتری هست، که تازه بعد از این آتش‌ زدن، نمودار می‌شود.

در این وضعیت است که ظرف وجودی انسان گنجایش و وسعتی پیدا می‌کند، که تازه رسالتش را می‌فهمد. اینگونه است که اگر صد بار هم شکست بخورد؛ صد بار هم در سوگ قرار بگیرد؛ این شکست‌ها پیوسته لایه‌هایی از وجودش را که در زندگی روزمره مانند هسته‌ای سخت بر وجود حقیقی‌اش نشسته، را می‌شکند و آن حقیقت وجودی و ظرف نامتناهی از این میانه رخ بر می‌کشد، و آن حقیقتِ ققنوسی که در روایات و در گفتمان‌های عرفانی و شاعرانه ما ذکر شده؛ به یک واقعیتِ اگزیستانسیالِ روشن و قابلِ اجرا و قابل فهم تبدیل می‌شود.

در چنین شرایطی، شما سخت‌ترین مشکلات و سخت‌ترین ناکامی‌ها را ببینید؛ اگر همه‌ی جهان از ازل تا ابد با ناراحتی و ظلم و شکست و عدمِ موفقیت همراه باشد؛ خودی در اینجا دارید که اگر به آن توجه کنید، قدرتش از همه‌ی این شکست‌ها و ناکامی‌ها بالاتر است؛ و هر شکستی باعث می‌شود که لایه‌های بیرونی‌ای که در اثر زندگی روزمره، در اثر مفاهیم و باورهایی که انسان پیدا کرده -که در جای خودش هم درست بوده، اما در طول زمان تبدیل شده به یک از خودبیگانگی- این‌ها می‌شکند، و این خودِ برتر، ققنوس‌وار ظهور و بروز پیدا می‌کند.

این‌گونه است که انسان هرگز به انتها نمی‌رسد. هر مجلس عزاداری که می‌رود، تبدیل به مکانی برای توجه به نفس می‌شود. این پارادوکسِ عجیب در مجلس عزاداری اگر رعایت شود، آن عزاداری حقیقی می‌شود. پارادوکس چیست؟ پارادوکس این است که شما در آنجا، در جایگاهی قرار می‌گیرید، که هرچه بیشتر فضا بیرونی‌تر باشد، مثل سالن سینما، که دمی ‌بر روح شما مستولی ‌شود، و ادراکی را در شما اشراب ‌کند؛ هر چقدر این اشراب قوی‌تر باشد، و هر اندازه که این غمی که بر شما مسلط می‌شود، سهمگین‌تر باشد، وقتی شما آن را بشکنید، آن موقع تازه خود واقعی‌ات را پیدا می‌کنی؛ و آن هِق‌هِق گریه‌ای که ناگهان بیرون می‌زند، همان حقیقت عزاداری و حقیقت سوگ است.

عزای بیرونی با توجه درونی، همان مواجهه‌ی انسانی با عزاداری و سوگ است. انسانی که به خودش توجه می‌کند، در حالیکه جهان بیرونی، تماما ناکامی، شکست و از بین رفتن حق است؛ و سمبل این ناکامی عاشوراست! اما واقعیتِ عاشورا دائما در جهان اتفاق می‌افتد، و حق‌ها پیوسته یکی پس از دیگری سرکوب‌ می‌شوند؛ و از آن طرف مراتب جدیدی رخ می‌نماید که چندی بعد دوباره سرکوب می‌شود؛ و دوباره ایجاد، و دوباره سرکوب می‌شود، و این سیر تاریخ است!

این مواجهه‌، وقتی خوب انجام می‌شود که «توجه به نفس» و نگاه و ایمان به خویشتن، و فراموش نکردنِ خویشتن در مجالس عزا روی بدهد. در واقع عزا هم آیینه‌ای از حقیقت این جهان، و حقیقت این جامعه‌ای است که در آن، انسان حق‌طلب، و انسانی که به دنبال اصلاح جامعه، و به معنای حقیقی‌اش به دنبال ارزش‌ها و اصول است؛ پیوسته در حال سرکوب شدن از طریق حاکمیت‌های بنیادینِ مادی است! نه حاکمیت سیاسی، و نه یک حکومت؛ بلکه جهان بر این منوال است که حق را منکوب کند، تا قدرت‌مندان به قدرت برسند؛ و حقیقت عزا همین است!

عزاداری‌ای خوب است، که این عزا را نشان بدهد؛ و انسانی عزادار است که هم‌زمان در حضور و در نگاه کردن به این واقعیتِ جهان، خودش را فراموش نکند. اگر این پارادوکس خوب انجام شود، تمام آن حقیقتِ انسانی تبلور پیدا می‌کند؛ و انسان در یک مجلس عزاداری، حتی می‌تواند برنامه‌ی سالانه‌اش را روشن کند، و تازه می‌فهمد که چه کار باید کند. سؤالات وجودی انسان جواب می‌گیرد، و ابهاماتش حل می‌شود و آینده برایش ترسیم می‌شود؛ و این حقیقت عزاست.