پنجشنبه 14 07

مدخلی بر

نشست‌های « حکمت نامتناهی »

حکمت نامتناهی درباره به کاربستن بدنمندِ همراه ِ دیرین بشر ، " امر نامتناهی" ، است . 
میراث ما از تاریخ ِ انسان ، انسان گوشت و پوست و استخوان داری است که از ازلیت در اندیشه لایزالیت بوده و نگران و مضطرب به هرافقی می نگرد و "حکمت نامتناهی" می خواهد به سعی در بازسازی این مسیر انسانی بپردازد .

هیچ پیش فرض و مرام و مکتبی از پیش نه مقبول است و نه مطرود ودر بازسازی این مسیر تنها پیش فرض ،  مجهز بودن آدمی به "عقلانیت " است ؛ آن هم عقلانیتی که کاملا  غیر مشروط است  . ساختمان حکمت نامتناهی بر مواد و مصالحی استوار است که از چنین عقلانیتی برآید .
 "حکمت نامتناهی " مسیر خود را از رهگذر دیالوگ با قله های خردورزی و اندیشه های اثر گذار ، می پوید که هدف آن صرفا تطبیق و همنشینی محض آرا و افکار نیست بلکه سعی بر تولد اندیشه ای کامل تر است . در این حلقه ، تلاشی برای "حفاظت از مرزها" نیست ، بلکه شکستن مرزها به قصد توسعه تفکر و ظرفیت فکری مد نظر است.  در این نگاه  ، هیچ نقطه توقفی در هیچ بعد و خطی ترسیم نشده تا برای آن مهندسی فکر صورت بگیرد چرا که هدف در اینجا "برداشتن نقطه توقف" است به قصد رفتن و رفتن.
از جهت قدر شناسی و حفظ امانت لازم به ذکر است که تبار این  اندیشه ورزی به بخشی از  آموزه ها و یافته های "مدرسه فکری علامه طباطبائی" باز می گردد  . البته  تفاوتی جدی است میان "مدرسه فکری یک شخصیت" و "آثار مکتوب" و "منابع تاریخی" آن شخصیت. مدرسه فکری یک شخصیت برآمده از منابع و متون و اسناد مربوط به او می باشد اما با اتکا بر استنباط های افراد تبدیل به شیوه ها و الگوها و پارادایم های کلان شده و در زمان ها و مصادیق دیگر قابلیت به کار گیری و استفاده دارد. چنین الگوهایی اولا مبتنی بر استباط افراد مختلف نتایج گوناگونی خواهد داشت و ثانیا در اسناد مکتوب و تاریخی نمی تواند برای آنها منبع قابل ارجاعی یافت.  که البته  در پی ریزی این بحث ،  اصراری بر اسناد به شخصیتی همچون او نیست و هیچ بحثی برای اثبات آن صورت نخواهد گرفت. این رویه در تمام مباحث وجود خواهد داشت و به صورت اصلی اساسی آنچه اهمیت دارد "ما قیل" است و نه  "من قال"  .

"حکمت نامتناهی " در ایستگاه  نخستین ، تصویری از دو مقوله" دیالوگ "  و " انسان نگران " ارائه می کند که اولی مسیر را معلوم می کند و دومی مبدا را ، تا با چراغ "عقلانیت" به جست و جوی سوالات برویم .

سوالات : 
1.  گرایش لایزال انسان به سوی نامتناهی چگونه در نگرش محدود او به خویشتن و جهان بروز پیدا می‌کند؟ آیا چنان که برخی می‌گویند شکاف میان متناهی و نامتناهی، ذاتی شرایط انسانی است؟ آیا شرایط انسانی ذاتاً تراژیک است یا تراژدی از نحوه‌ی نگرش انسان به خویشتن و به جهان ناشی می‌شود؟

2.  اگر این نامتناهی‌گری در اندیشه‌ی انسان تبلور پیدا کند، چگونه می‌توان مرزی بین انسان و خدا، فیزیک و متافیزیک، دنیا و اخری، کفر و دین، و علم و جهل ترسیم کرد؟

3.  با کمرنگ شدن این مرزها، آیا حوزه‌های معرفت بشری و گرایش‌ها و مکتب‌های گوناگون به سوی هم‌گرایی پیش خواهند رفت و در ریشه‌ یا عمق وجود خویش به وحدت خواهند رسید؟ این هرج‌ومرج، یا این نوع وحدت‌بینی، چگونه تحمل خواهد شد؟

4.  دیانت در انواع مختلف آن در این نامتناهی‌گری فکری و بینشی چه جایگاهی خواهد داشت و دیانت رایج و متداول چگونه به خلع سلاح خود واکنش نشان خواهد داد؟

5.  در این خوانش نامتناهی از انسان و جهان، چگونه نظم و انتظام فکری قابل تعریف است و آیا این تبیین از جهان به سوی بی‌نظمی فکری پیش خواهد رفت؟

6.  آیا شناخت انسان در این سیر نامتناهی که هرگز به انتهای خود نخواهد رسید به نوعی نسبیت دچار خواهد شد؟ در این صورت "غلط" ، "دروغ" ، باطل" و گمراهی" چه معنی و مفهومی خواهد داشت و پارادکس ذاتی شناخت نسبی چه خواهد شد؟

7.  مفاهیم بنیادین انسان در بینش‌های کهن شرقی و مفاهیم مدرن انسان در دنیای جدید با این انسان نامتناهی چه نسبتی دارد؟

8.  - آیا تمام دین، فلسفه و هنر چیزی بیش از یک روایت یا یک تأویل از انسان و جهان هستند؟ در این صورت آیا  راهی مستقیم و بدون واسطه‌ به سوی انسان و جهان وجود دارد؟

9.  راه عملی انسان برای زیستن چیست و چگونه باید زندگی کرد؟ جایگاه حقیقت و عینیت زندگی انسانی در حکمت عملی کهن و در زندگی مدرن مبتنی بر عقل خودبنیاد چیست؟ انسانی که زندگانی خود را بر یک سلوک نامتناهی و شناخت به غایت نسبی و حقیقت کاملا سیال قرار می‌دهد چگونه در میانه‌ی این آموزه‌ها و ادعاهای مطلق‌اندیش قدیم و جدید راه خود را بیابد؟