حکمت نامتناهی .نشست مقدماتی سوم

نامتناهی گری در مذاکره وجودی

چگونه در مذاکره وجودی مرزها را در می نوردیم...


1- "دیالوگ ها" همیشه باید با جان انسان ها صورت گیرند و جان انسان در این تعامل از وحدت و تنهایی به اشتراک در می آید. اما زمانی آن را می توان "وجودی" دانست که انکار و نگرانی و میل گذر و تمایل رها شدن از "تمامی انچه که برای انسان موجود است" شراشر وجود آدمی را دربرمی گیرد و درخواست و نیاز و تشنگی برای" تمامی آنچه که هنوز فاقد آن هست" اورا به "جنونِ انکار" و "جسارتِ فرورفتن در دریا و دریاهای بیکرانگی" می کشاند و "دل و دین و دانش و عقل و هوش" او را یکسره برباد می دهد بدون آنکه امکان سکونت برای او فراهم کند مگر آن زمان که غیر از "موج و دریا و حرکت" چیزی از او باقی نماند که دیگر دراینجا خودی نیست تا سکونتی باشد.
2- هنگامی که انسان دیالوگ را شروع می کند با دل و جان خود به تعامل دیگری می آید و با نگریستن به دیگران، به دنبال جهان های جدید به جستجو و تعامل در دریای جان های دیگر می نشیند تا جان و جهانی جدید بیابد و خود را به قله ای تازه تر برساند. اما هنگامی که به مذاکره وجودی می پردازد با نگریستن به خویشتن ودر حالی که از این همه تناهی و نقص خود و افکارش به جان آمده و محو و نابودشده در  آتـش انکار خویشتن و مایوس از خود ؛  تمامی "وجودِ دردسترس خود" را عرضه می کند تا مرزها و زندان های آن شکسته و آزادی موقتی را تجربه کند و آنگاه زندان و زندان های دیگر. در دیالوگ ابتدائی دیگران را اصل می گیرد برای تکمیل خویشتن، در مذاکره خود را اصل می گیرد برای نابود کردن و درهم شکستن و  از هستی ساقط کردن.
3- ابتدای دیالوگ با این مرحله آغاز می شود که انسان بتواند از دایره تنگ خویش فرا رود و تجربه ای در جهان دیگر داشته باشد تا بتواند از ان بهره بگیرد و یا جهانی فراخ تر و جانی وسیع تر بسازد و تجربه ای فراتر را از سر بگذراند. اما ابتدای مذاکره روحی از این آغاز می شود که "در عین مواجهه با دیگران و مخاطبه با آنان" چنان در وجود خود فرو می رود که جهان دیگری و جان غیر خود را چون بخشی از جان و جهان خود تجربه کند و آن را فرا گیرد. دراین حالت است که تمامی آن جهان چون "تجربه خویشتن"  شفاف و آشکار و روشن است و مرحله ای از وجود و معرفت حاصل می شود که تنها در مذاکره وجودی ممکن است.
4- رتبه بالاتر  زمانی در دسترس است که انسان در سیر روحی و زندگی روزمره خود در به کار بردن "انکار های مداوم" و "احراق های مهاجم" ترحمی بر مراتب خویشتن نکرده و کار به انجا رسیده که از لایه های شخصیتی و صفت و هویت ذهنی و اجتماعی و مسلکی خود گذشته اصل ذات خود را از "قطعیت و اصالت" آزاد و رها کرده است. در این حات انکارهای نامتناهی هر لایه و مفهومی که در دسترس است را از جا می کند و بنیان خویشتن را دستخوش زلزله وجودی می کند. در چنین وضعیتی ، اگر مخاطبی برای مذاکره بیابد، همچون مسافری است که دنیاهای جدید برای او آشنا و روشن است. گوئی از ازل در این جهان های جدید ساکن بوده و آنچه اکنون برای دیگران "کشف و شهود" است برای او تنها "تابیدن نور" بر عرصه ای است که پیش از این در "رویا و خیال" و "در دنیای مه آلود خویشتن" آن را مشاهده نموده است. پیش از این ، در انکارهای مداوم و در هویتی که پس از هر "احراق خویشتن" برای او حاصل می شده ، مکاشفه این جهان ها برای او روی داده و اکنون تنها "تطبیق این جهانی" این مکاشفه ها صورت می گیرد.
5- بنابر آنچه گذشت اصل و اصالت  مذاکره وجودی -در مراتب بالاتر- در "انکارهای بی انتهای فرد" و در موفقیتی است که در "احراق نهائی" آنچه که در دسترس اوست ، روی می دهد. پس از اتمام هر احراق ، "هویت و خویشتنی بزرگ تر و ژرف تر" برای او حاصل می شود اگرچه تطبیق این هویت با جهان های ظاهری با دیالوگ های مستمر ممکن است.
6- اما زمانی که سالک موفق به "انکار ذات خود" و نفی هستی خیالی خود می شود به عینیت و حقیقتی ورای همه اینها می رسد. در این حالت ذات او با تمام ذوات عالم متحد می شود ودیگر "مذاکره" و "هر نوع تعامل" بخشی از هستی اوست و این تعامل با هرکسی و ناکسی در جهان برقرار است چه انسان و چه شیطان و چه حیوان و تفاوتی بین اینها نیست. درواقع در این تعامل او با هر مواجهه ای با هر شیطان یا انسانی؛ گوئی درحال "نگرستن بر بخشی از خویشتن" است. در این حالت است که او "خرم و خندان قدح باده به دست" با هر رودرروئی "در ائینه خویشتن صد گونه تماشا می کند" چنین است که در تعامل با جهان فرقی بین هیچ موجودی نیست و " به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست" و تفاوتی در اینجا بین "خود" و "او" نیست.