ناگفته هایی از روشنفکری معاصر " و " کانون نویسندگان ایران

1381/12/07

چهارمين جلسه گپ و گفت در باشگاه انديشه، با ميهماني استاد محمدعلي سپانلو شاعر، منتقد و هنرمند سرشناس معاصر، برگزار شد.

در اين نشست محمدعلي سپانلو، به بازگويي خاطرات و ديده ها و شنيده هاي خود از بزرگان معاصر فرهنگ ايران زمين پرداخت. او از كساني چون شاملو، بهرام صادقي، جلال آل احمد، محمد حنيف نژاد، غلامحسين جوان، پرويز داريوش، عباس پهلوان، بيژن جزني، فروخ فرخزاد، سيروس طاهباز، خسرو گلسرخي، صمد بهرنگي و امـثالهم سـخن گفت و حاضران در جلسه را به گذشته هاي دور برد. گذشته هايي كه هر چند فاصله زماني فراواني با اوايل اسفند 81 داشتند، اما گويي كه به عينه، هنوز حاضر و تأثيرگذارند.

در ابتداي نشست، مدير باشگاه انديشه، ويژگي اصلي محمدعلي سپانلو و آثارش را، انصاف در نقد، توجه به آثار جوانان و كشف نيروهاي مستعد برشمرد و او را پيشگام آنتولوژي قصه نويسي در ايران دانست.

محمدعلي سپانلو يادآوري كرد كه اين صفت، يعني توجه به آثار نويسندگان جوان را از جلال آل احمد و احمد شاملو و يدالله رويايي آموخته است و گفت : جلال و شاملو و رويايي، استادانِ نسلِ ما بودند. آنان حُسن نيت داشتند و خود را نمي بستند، به ويژه جلال كه گشايش فراواني نسبت به آثار ادبي جوانان داشت. جلال يك نسل از ما جلوتر بود. اگر فاصله نسل انساني را 30 سال در نظر بگيريم كه رابطه پدر و فرزندي را شامل مي شود، فاصله نسل فرهنگي فقط پانزده سال زمان مي برد كه بهترين مشخصة آن رابطه معلم و شاگرد است، و جلال براي همة ما يك معلم بود. او در عين ابهت و هيبت و غروري كه داشت بسيار متواضع و فروتن بود به شكلي كه من در اولين برخوردم با او كه در نخستين بي ينال نقاشي تهران روي داد پس از مدت ها صحبت با او، باور نمي كردم كه اين شخص، هـمان آل احمد مـعروف است. جلال، صداهاي ناشنيده در فضا را مي گرفت و اين يك ويژگي است كه وظيفه اصلي روشنفكران بوده و هست. به نظر من كتاب «غرب زدگي» با وجود اشتباهات تاريخي و با وجود اينكه در آن، گاه آرزوها به جاي واقعيت گرفته شده اند با اين حال اين كتاب، آيندة جامعه ايران را به درستي پيش بيني كرده بود.

البته من ايراداتي نيز به او دارم. مثلا“ يك مورد آن، اصرار جلال است بر اينكه به عنوان يك مبارز سياسي و براي ضربه زدن به دولت،صمد بهرنگي را شهيد و مقتول به دست عوامل ساواك معرفي كند. در حاليكه تمامي قرائن دال بر اين بودند كه صمد، در رودخانه غرق شد و او را نكشته اند.

سپانلو در پاسخ به پرسش ديگري در باب تفاوت هاي نسلِ او با نسل شكست خوردة كودتاي 28 مرداد، چنين توضيح داد كه نسل پس از 28 مرداد، دلمرده و مأيوس و نوميد بود اما نسل ما به خاطر جنبشدانشجويي كه از اواخر دهة سي و ابتداي دهة چهل رشد و گسترش پيدا كرده بود بدون دلمردگي و يأس و شكست و نوميدي، به اوضاع ايران و جهان نگاه مي كرد و اين تفاوت بينش بين دو نسل صرفا“ به دليل حركت هاي دانشجويي بود كه اين امر، خود، نهايت تأثير جنبش دانشجويي در فضاي فكري و فرهنگي جامعه را عيان مي سازد.

از طرف ديگر بايد بگويم كه مبارزه قهرآميز و حركات چريكيِ جزني و امثالهم، همه و همه، نتيجه شكست اصلاحات و مبارزة مسالمت آميز سال هاي 1339 تا 1341 بود به ويژه واقعه اول بهمن سال 1340 كه اپوزيسيون را به سمت مبارزه مسلحانه سوق داد.

محمدعلي سپانلو در مورد ادبيات متعهد سياسي چنين اظهارنظر كرد كه وقتي كه به گذشته نگاه مي كنم مي بينم ادبيات سياسي، كاري جز ايجاد عصبيت و هيجان نكرده است. نمونة آن خسرو گلسرخي و صمد بهرنگي هستند كه هر چند اين جمله بي رحمانه است اما به نظر من آنان مهمترين كار را با مرگشان كردند نه با آثارشان.

سپانلو در پاسخ به چگونگي برداشت خود از وضعيت فعلي دموكراتيزاسيون در ايران گفت : دموكراسي دستاوردهاي كند اما عميق دارد. و من در عين امواج نوميدي كه از هـر سو فوران مي كنند، اميدوارم و اصلاحات را تجربه اي مهم براي ملت ايران مي دانم.

يكي از حاضران در نشست، از محمدعلي سپانلو پرسيد : شما كه دهة چهل را شخصا“ درك كـرده ايد، به حق، مـعتقديد كه در آن دهه، كل جامعه روشنفكري و فرهنگي در همة زمينه ها چون نمايش، سينما، شعر،داستان، نقد ادبي، ادبيات كودكان و .. به جهش چشمگيري دست يافت. اين حـركت كه تا دهة پنـجاه نيز ادامه داشت، چه عـلل اجتماعي داشت و چرا در دوره هاي بعد ادامه پيدا نكرد؟

سپانلو در پاسخ، نخست اين پرسش را، پرسشي فني و محققانه خواند و گفت از دوران انقلاب مشروطه، اصولِ اساسيِ احترام به حقوق افراد و تساوي حقوقي شهروندان، مورد پذيرش جامعه قرار گرفت. در دهة چهل شمسي نيز بين رفاه اجتماعي و سانسور، هم از طرف حكومت و هم از طرف هنرمندان حزبي، نوعي تعادل برقرار شد. در اين دهه، طبقه متوسطي ايجاد شد كه بر رسانه ها و دانشگاه ها حكومت مي كرد. نتيجة سانسور كم و قابل تحمل در اين دوره و رفاه روبه گسترش، و حكومت طبقه متوسط، رشد فرهنگ و روشنفكري بود. اما از اواخر دهة چهل اين روند قطع شد و علت آن، داستان سياهكل و افسانه مبارزه قهرآميز بود. اخلاق عبوس، قشري و حزبي دراواخر دهه چهل به جامعه روشنفكري برگشت و لاجرم پس از آن سانسور هم قوي تر و شديدتر شد.

آخرين نكته جالب توجه در گفتگوي محمدعلي سپانلو با علاقمندانش اين بود كه در پاسخ به پرسش يكي از حضار مبني بر چگونگي ديدار سپانلو به عنوان عضوي از كانون نويسندگان ايران با خورخه لوئيس بورخس نويسنده شهير آرژانتيني، سپانلو سكوت اختيار كرد و گفت چون اين داستان بسيار جادويي است من از گفتنش خودداري مي­كنم.