عقلاءمجانین درآثار عطارِشوریده حال

 

در میان شخصیت هایی که عطار در مثنوی های چندگانه خود طرح کرده و پرداخته، شاید جذاب ترین و تاثیرگذارترینِ آنان، عقلاء مجانین باشند. این مجذوبان در مطاوی آثار عطار با نام های گوناگونی چون شوریده، شوریده ایام ، شوریده حال، بیدل، مجنون، دیوانه و بهلول سخن می گویند و سخنِ آنان، اغلب زیر سوال بردنِ از فرش تا عرش است و بیانِ گزنده و بی پروایی نیز دارند. آنان که به ظاهر، عقل ناقصی دارند، از دید عطار، جواز صریح گویی می یابند و از اسلوب بیان عطار پیداست که با آنان همدلی و همدردیِ فراوان دارد. او سفارش می کند که "بدین مجنون ها به چشمِ حقارت منگرید که ایشان را خلیفتان انبیاء گفتند" و در مصیبت نامه می گوید "قصۀ دیوانگان، آزادگیست" و در منطق الطیر؛ "خوش بود گستاخی دیوانگان".

 

اما از زبان حسن بصری بشنویم که از متقدمان سلسله های عرفانی است و در تذکره الاولیاء از او در باب عارفان اولیه نقل شده که " اگر شما را چشم برآن قوم افتادی همه در چشم شما دیوانه نمودندی ، و اگر ایشان را بر شما اطلاع افتادی ، یکی از شما را مسلمان نگفتندی، که ایشان مقدمان بودند، بر اسبانِ راهوار رفتند ، چون مرغ پرنده و باد، و ما بر خران پشت ریش مانده ایم."

 

در تحلیلِ اقوال این شوریدگان و مجذوبان از مناظر مختلفی می توان سخن گفت به ویژه آنکه اقوال آنان گاه به ظاهر، با صورتِ شریعت تلائمی ندارد و چه بسا متناقض جلوه کند. چند نمونه از این گفته ها شاید برای ادامۀ بحث راهگشا باشد.

 

در یكی از داستانهای اسرارنامه، دیوانه ای كنج عزلت را رها می كند و به میان مردم می آید. در كویی می ایستد و می بیند مردم هر کدام به سویی می روند. فریاد بر می آورد: ای مردم از یك سو بروید

"یكی دیوانه ای اِستاد در كوی

جهانی خلق می رفتند هر سوی

فغان برداشت این دیوانه ناگاه

كه از یك سوی باید رفت و یك راه

به هر سویی چرا باید دویدن؟

به صد سو، هیچ جا نتوان رسیدن"

 

شاید بتوان گفت سفارشِ این ناقص العقل ( که خدا این موهبت را نصیبمان کند) درسی باشد برای یکسو نگریستن و گریز از حالت تفرقه.

در حکایتی دیگر عطار به صراحت و بی پرده پوشی، سخنِ دیوانه ای را نقل می کند که شاید بیانِ حالِ بسیاری از عاقلان باشد که بنا به مصلحت و لوازمِ عقل، هیچ گاه این نوع پرسش های مهیب را بر زبان جاری نمی کنند هر چند شاید گهگاه به آن بیاندیشند؛ ديوانه‏اي را وقت نزع و جان كَندن به درازا كشيد . از سر اضطرار زار مي‏گريست و با جاني پر سوال به خداوند می گفت كه چه سود از اين آفرينش؟ كاش نمي آفريدي ام تا:

"ني مرا از زيستن مردن بُدي

ني ترا آوردن و بُردن ، بُدي"

 

گستاخی دیوانگان ادامه دارد:

ديوانه‏اي برهنه و گرسنه در راه مي‏دويد. سرمايي سخت بود و باران در گرفت. ديوانه از باران و برف، تَر شد. عاقبت به ويرانه‏اي رسيد، به محض اينكه در ويرانه گام نهاد، خشتي از بامِ ويرانه بر سرش آمد. سرش شكست و خون مثل جوي روان شد. ديوانه سر به سوي آسمان بلند کرد و:

"گفت تا كي كوس سلطاني زدن

زين نكوتر خشت نتواني زدن؟"

 

نحوۀ سخن گفتن مجانین با حضرت حق، بی واسطه و گستاخانه است:

"خاست اندر مصر قحطي ناگهان

خلق مي‏مُردند و مي‏گفتند نان"

ديوانه‏اي كه مرگ و گرسنگي، مردم را ديده بود:

"گفت اي دارندۀ دنيا و دين

چون نداري رزق، كمتر آفرين"

 

جسارتِ این شوریده حالان در گفتگو با حضرت حق، نه وهنی به ساحت کبریایی است که بیشتر ناشی از احساس یگانگی و وحدت است، و البته واژگانی چون اتحاد یا وحدت یا ... همه در این زمینه نارسایند و لاجرم گمراه کننده.

در نمونه هایی دیگر از حکایات عقلاء مجانین، رفتار گستاخانۀ آنان در مواجهه با حکام و شاهان صورت می گیرد.مثلاً در اسرارنامه دیوانه ای به شاهی که از او می خواهد تا حاجتی از وی بخواهد ، می گوید مگس را از من دور کن و چون شاه می گوید که مگس در حکم من نیست ، دیوانه می گوید پس از من دور شو که صدبار از من عاجزتری و از شهریاری شرم کن. و در کتابِ دیگر عطار، مصیبت نامه، می خوانیم که دیوانه ای به شاهی که از او خواسته است حاجتی از وی بخواهد ، دو حاجت عرضه می کند: از دوزخم برهان و در بهشتم بنشان. شاه می گوید: این کار خداست. دیوانه که خُمی در کنار دارد، می گوید: پس از پیش خُم من دور شو تا آفتاب آن را نرم نرم گرم کند. تو که از برآوردن حاجت من عاجزی، از خُم دور شو تا جامۀ خوابم سرد نشود!

 

ابعاد اجتماعیِ این نوع حکایات به درستی مورد تاکید برخی از پژوهشگران قرار گرفته است، اما به نظرمی رسد بر خلاف تصور و تحلیل بسیاری،این نوع کنش و مواجهۀ عارفان شوریده حال ، کمتر ریشه در اوضاع و احوال عصر داشته باشد و احتمالاً عطار بیشتر ازآنکه قصد انتقاد و اعتراض به حاکمان عصر را داشته باشد، بیشتر در پیِ بررسیِ حدودِ عقل یا تبیین و تبلیغِ شیوه های دیگرِ دین ورزی است. به عبارتی دیگر، ریشۀ تعلق خاطر عطار به احوال مجانین ، نه پناه گرفتن در پسِ پشت رفتارِ مجنونان برای ایراد اعتراض به رفتار حاکمان و امرای عصر است، بل به نظر می رسد که ستایشِ عطارِ شوریده احوال از گفتار و رفتار آنان بیشتر ریشۀ دینی و فلسفی دارد تا تاریخی و اجتماعی و سیاسی. تبیینی که بنیادِ خود را بر اساس اقتضائات اجتماع می نهد، ناخواسته بحث را دچار تقلیل و تحلیل می کند.

 

به عبارتی، این منظر، نگاه کاهش دهنده ای است که از اصل و ریشه، غفلت می ورزد. به نظرم ریشه و بن مایه، در ضرورتِ عقل گریزی و عقل ستیزی است . از دید عطار و روشن بینانِ دیگر، اقتضای عقلِ مصلحت اندیش ، کذب گویی و رفتار ریایی است که منافی اصول اخلاقی عرفان است. البته منظور از عقل در این نوع نگرش، عقلی است که معمولاً با عناوینی همچون عقلِ عملی، عقلِ استدلال گرا، عقلِ عادی ،عقلِ مصلحت اندیش، عقلِ جزیی، خردِ ابزاری و عقلِ معاش خوانده می شود .و همین جا به عنوان معترضه بگویم که این عقلِ معاش که در برابر عقلِ معاد قرار می گیرد ظاهراً چندان هم در انجام وظایف خود، موفق و کارآ و توانمند نیست. وضعیت امروزۀ بشر در جهانِ نوین که سراسر در سیطرۀ عقل معاش است، گویا نشانگر ناتوانیِ این عقل حتی در حوزۀ فعالیت خودش است. عقلِ معاش، گذراست و متغیر، هر چند گویا هماره ملازم انسان است ، انسانی که هماره در رنج می زید و بنابر این شاید این عقلِ معاش ، ابدی باشد اما چقدر در برآورده ساختن حاجاتِ عملی انسان موفق بوده، پرسشی است که پاسخ آن بماند برای وقتی دیگر یا به عهدۀ مخاطبان!

 

بگذریم . گفتم که ریشۀ داستانهای عقلای مجانین بیشتر محدوۀ عقل شناسی است و لاجرم باید در گفتمانی فلسفی بررسی شود. در اسرار نامه این داستان آمده که دیوانه ای از شاه سوال میکند که تو زر را بیشتر دوست داری یا گناه؟ شاه می گوید کسی که قدر زر را بشناسد، البته زر را دوست تر دارد:

"به شه گفتا چرا گر عقل داری

گناهت می بری، زر می گذاری

گنه با خویشتن در گور بردی

همه زرها رها کردی و مُردی

ترا چون جان بباید کرد تسلیم

چه مقصود از جهانی پر زر و سیم"

 

هر چند در این حکایت ،گستاخی و بی پرواییِ دیوانه در گفتگو با شاه شگفت انگیز است و لاجرم ستودنی اما دیوانۀ ما ، به تصریح خود، عقل شاه را به پرسش می کشاند. و این یعنی نحوه دیگری از تعقل که خود منجر می شود به شیوۀ دیگری از تدیّن.

 

به امید حق در بخش بعدیِ این یادداشت، در باب نسبت عقل و جنون در بیان و احوال این عقلاء مجانینِ عطار سخن خواهم گفت. یا حق