زمان و بهار از منظر عارف شوریده سر ، مولانا جلال الدین

 

بهار را عارفان ما نشانه ای از رستاخیزِ تکراری و لاجرم ابدی گرفته اند. تاثیرگذارترین عارفِ شاعر ایرانی، مولانا جلال الدین محمد بلخی، در این باب میگوید:

این بهارِ نو ز بعد برگریز  __ _  هست برهانِ وجود رستخیز

و در غزلی که در مورد مرگ و نیستی سروده، صراحتاً انسان را با نبات مقایسه می کند و زایش مجددِ گیاهان در فصل بهار را نشانه ای میگیرد از حیات مجدد انسان:

{ به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد....

مرا به گور سپاری مگو: وداع وداع

که گور، پرده جمعیت جنان باشد...

کدام دانه  فرو رفت در زمین که نَرُست؟

چرا به دانه انسانت این گمان باشد}

 و در بیتی دیگر از دیوان شمس میخوانیم که

 { هر دانه که نیست گشت، صد چندان شد

در دانۀ انسان چه گمان می آری }

این دو نمونه و انبوه شواهد دیگر از مولانا  ونیز سایر عارفان و حکیمان ایرانی و مسلمان، دلالتی است بر وجود حکمتی کهن و کارآ که به بیانی  بس ساده می توان از آن به یکسانی و همسویی عالم کبیر و عالم صغیر ؛ یعنی انسان و جهان تعبیر کرد. هماهنگی و همدلی انسان و طبیعت ، امری نیست که فقط با مشاهده بهار صورت گرفته باشد ، اما بی شک این امرِ شگفت آور و تهییج کننده یعنی احیاء جهان پس از پایان زمستانِ سرد و سیاه و مرگ آور، خود آغازگاهی شد برای حرکت در جهتِ معنابخشی به جهان و درک کائنات به شکل و صورتی که انسان توانایی مقابله با زمان را بیابد.

برای تعریف انسان در فلسفه و حکمتِ کهن ، تلاشهای بسیاری صورت گرفته است ؛ بعضی انسان را حیوان ناطق خوانده اند و برخی او را حیوان ابزار ساز و دهها تعریف دیگر نیز ارائه شده است. اما در دانشِ مردم شناسی و اسطوره شناسی و آیین شناسیِ معاصر ، اغلب انسان را موجود  "مرگ اندیش " و یا  "مرگ آگاه " معرفی کرده اند ؛ چرا که انسان تنها موجودی است که می داند می میرد و چه بخواهد و چه نخواهد در پسِ ذهن خود از مرگ می هراسد و برای غلبه برآن می کوشد. مشکلِ همارۀ آدمی، این زمان سپنجیِ گذراست که سرعت و شتابِ آن برای او بقدری محسوس بوده که همیشه از آن به حق نالیده است و به ویژه از پایانِ محتوم آن. اما در یک نگاه معنوی و عرفانی ،زمانِ گذرای خطی جای خود را به زمان دایره ای و تکرار شونده میدهد ؛ زمانی که نهایت ندارد و جز تکرارِ مداوم نیست ، واین نوع نگریستن به مفهومِ زمان به خوبی خود را در آیینهای نوروزی متجلی میکند؛ و از جمله در منظر شاعران و بیداردلان ما که تغییر مداوم و مستمرِ فصول و باززایی طبیعت در فصل بهار را نشانه و آیتی گرفته اند از زمانی مستمر و تجدید شونده ؛ و از آن  آموزه های بسیاری برای مخاطبان خود ارائه کرده اند.

 از تغییر فصول آغاز کنیم که بی شک به دلیل زیستِ عینی شاعران کهن در طبیعتِ دست نخورده ، بسیار بیشتر از انسان امروزه محسوس بوده است. در آن روزگاران انسان ، باد خزان را به تمامی حس میکرده و از زمستان که همراه بوده با قحطی و سیاهی و سرمای گریز ناپذیر و مرگ و نیستی، هراس راستینی داشته نه چون ما که امروزه در پس دیوارها و با کمک تکنولوژی ،گرمای مداممان تضمین شده است.

اما مساله مولانا و روشن دلان دیگر از این هم فراتر میرود. او از بهار و سرسبز شدن گیاهان ونباتات استفاده ابزاری نمی کند تا معاد را اثبات کند چرا که او خود، در حالت بالقوه معادی می زید و جنبه آخر الزمانی برایش فعلیت یافته است....، بلکه  مولانا در نگاه وحدت وجودی خود، زمستان و پاییز را لازمۀ خلقت می بیند ولی نه فقط برای جهان و طبیعت و محیط زیست و از این حرفها ، بلکه طبق معمول خودش برای استکمال روحِ انسان و تعالی بخشی به نفسِ انسانی. روحِ  بهارِ مسیحاگونه تنها در کالبد انسانِ نیست شده دمیده میشود.

{ای باغبان ای باغبان ، آمد خزان، آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل، بنگر نشان، بنگر نشان

ای باغبان، هین ، گوش کن، ناله ی درختان نوش کن

نوحه کنان از هر طرف،صد بی زبان ، صد بی زبان

هرگز نباشد بی سبب ، گریان دو چشم وخشک لب

نبود کسی بی درد دل، رخ زعفران ، رخ زعفران...}

مولانا در ادامۀ این غزل روایی و حِکمی، غم را به زاغی تشبیه میکند که وارد باغ ( حیات انسانی ) میشود وبا افسوس از یکایک گیاهان و نباتات خبر میگیرد وبر نبودِ آنان افسوس می خورد.

{خورده چو آدم دانه ای، افتاده از کاشانه ای

پرّیده تاح و حُلّه شان ، زین افتنان ، زین افتننان}

اما پاسخی به این زاغ ( که صراحتا نماد اندوه و رنج ودشواری است ) داده میشود که نشانگر امید همارۀ انسان به زندگی و حیات مجدد در سایه بازگشت بهار جاودانه است:

{ گفتند ای زاغِ عدو، آن آب باز آید به جو

عالم شود پر رنگ وبو ، همچون جنان ، همچون جنان

 ای زاغِ بیهوده سخن، سه ماه دیگر صبر کن

تا در رسد کوری تو ، عید جهان ، عید جهان...

میرد خزانِ همچو دد، بر گور او کوبی لگد

نک صبح دولت می دمد ، ای پاسبان ، ای پاسبان...}

مولانا در بیتی دیگر هشدار میدهد که عید رفتنی است ، اما رهایی از چنبرۀ زمان و فلک ، عید را ابدی میکند:

{ عید بیاید رود، عید تو مانَد ابد

وز فلک بی مدد ، چون که رهیدی بگو }

و در غزلی سرخوشانه و شطح گونه که پیداست در آن انبساط روحیِ شگفت انگیزی یافته ، خود را همچون عید ، فراتر فراتر از زمان و درهم کوبندۀ آن می داند:

{ باز آمدم چون عیدِ نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اخترِ  بی آب را کین خاکیان را میخورند

هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم

از شاهِ  بی آغاز من ،پرّان شدم چون باز من

تا جغدِ طوطی خوار را دیر ویران بشکنم....

چون من خراب و مست را در خانۀ خود ره دهی

پس تو ندانی این قَدَر، کین بشکنم ،آن بشکنم؟

گر پاسبان گوید که هی ، بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گِرد دل، از بیخ و اصلش بر کنم

گردون اگر دونی کند ، گردونِ گردان بشکنم }

مولانا در این غزل بهجت انگیز و پر از سرخوشی ، راز حیاتِ هماره را در مقابله موثر با  " چرخ مردم خوار " و" هفت اختر" و جغدی میداند که همچون مرگ،  طوطیان ( انسانها ) را میخورد. مرگ اندیشی و  مرگ ستیزی  و مقابله و غلبه بر آن ، فقط و فقط از راه توجه به " دل " صورت می گیرد که گردونِ گردان هم باید به دور آن بچرخد و انسان توانایی آن را دارد که  بر چرخ مردم خوار هم ، سیطره یابد و آن را نابود کند.

مولانا روش معمول و مالوفی دارد در تاویلِ سخنان بزرگان . او که عالم وآدم را مدام تاویل میکند ، بیراه نمیرود وقتی از سخنِ نبوی  هم تاویلی باطنی ارائه می دهد . گفته شده که پیامبر اسلام در سفارشی به اصحاب خود فرمودند که از نسیمِ بهار تن خود را مپوشانید که جان بخش است و شما را زنده میکند. این کلام پیامبر به دو صورت از مولانا ابراز شده است:

{ گفت پیغمبر به اصحاب کبار

تن مپوشانید از باد بهار

کانچه با برگ درختان میکند

با تن و جان شما آن می کند

++++++++++

گفت پیغمبر ز سرمای بهار

تن مپوشانید یاران زینهار

زانکه با جان شما آن می کند

کان بهاران با درختان می کند

راویان این را به ظاهر برده اند

هم بر آن صورت قناعت کرده اند

آن خزان ، نزد خدا نفس و هواست

عقل و جان ، عین بهار است و بقاست

پس به تاویل این بود کانفاسِ پاک

چون بهار است و حیات برگ و تاک }

بنا بر این از دید مولانا همچنان که نسیمِ بهار ، جان بخش است ، کلام و بشارت بزرگان و بیداردلان نیز مایۀ رستگاری و حیات ابدی است.

 

یا حق.