گفتگوی سوگواران سال دوم جلسه اول

 

تاریخ 89/9/22

-خالصی: عرض کنم که شاید برای پاسخ به یک سوال از پیش فرض شده که شاید خیلی­ها این سوال را داشته باشند و کسانی هم که این سوال را ندارند مباحث پراکنده­ای به نظر برسد و شاید این پرسش برایشان پیش بیاید و آن تکرار اسطوره است در طول تاریخ.

بازتعریف، یعنی نگاه دگرگونه­ای که خارج از سنت اندیشگی ماست و تعریفی است که از یک منظر خاص بر اساس مکاتب فکری که توضیح خواهم داد، ارائه می­دهم.

اسطوره را به معنای دقیق Myth ترجمه می­کنم و شهادت را هم متفاوت از آنچه هست توضیح خواهم داد و منحصر به حضرت امام حسین و واقعۀ عاشورا نیست. اینها بحثهای مقدماتی است. ما معمولاً در برخورد با این واقعۀ بسیار شگفت­انگیز(عاشورا)، نگاه تاریخی داریم. و فرهنگ شیعه نگاه تاریخی دارد که خود این نگاه تاریخی دچار تحولاتی شده است.

چند وقت پیش مقاله­ای خواندم، متون قرن چهارم شیعی را با قرن دهم یا یازدهم مقایسه می­کرد و این تحولات را بررسی می­کرد. اما بحثی که اینجا داریم به هیچ وجه تاریخی نیست، فراتاریخی است. اتفاقی که در روان انسان به ماهو انسان، انسانی که در سایر اماکن یا جغرافیا، در طول تاریخ در عرض جغرافیا وجود دارد، یک نگاه خاصی، یک پرسش خاصی، یک دغدغه، یک نوع تعزیت خاصی برای یک موجود برتری برگزار می­کرده است که در مورد آن می­خواهیم صحبت کنیم.

ما سه تا منظر می­توانیم داشته باشیم:

  1. تاریخ که نگاه تاریخی داشته باشیم به واقعه عاشورا: تاریخی که مورخان سعی می­کنند بی­طرف باشند یا ادعای بی­طرفی دارند.
  2. تاریخ مذهبی (تاریخ دین اسلام): ادعای بی­طرفی ندارند و برای اثبات گزاره­هایشان به دانش روی می­آورند.
  3. تاریخ عقاید و باورهای مردم: که بحث اصلی ما از این زاویه است که عقاید و باورها نقاط مشترک و اختلافی دارند که می­خواهیم آنها را جدا از صدق و صحت و کذب تاریخی آنها بررسی کنیم. مثلاً در مورد مسیحیت ما می­دانیم که مسیح به زعم مسیحیان مطلوب شد و فرزند خداست و ................................. در حالی که از دید اسلام و یهودیان اینگونه نیست، از دید ملحدان هم شاید اینگونه نباشد.

ولی انچه که مهم و اصل است و عیار ماست و بر اساس آن می­خواهیم یک تحلیل ارائه دهیم این است که مسیح مصلوب شد و فرزند خداست و رفتاری که یک انسان با مسیح برمی­گزیند، زندگی او را مشخص می­کند. یا در مورد امام حسین، در مورد کسی که شیعه نباشد، ما این را که 1200 – 1300 سال است که شیعه باور دارد که امام حسین به این شکل و به این دلیل شهید شد.

تاریخ، عقاید، باورها و اعتقادات اساطیری یک قوم هست. پرسشی که به کرّات با ان مواجه هستیم، تکرار یک اسطوره در طول تاریخ است، از نظر تقدم و تأخر تاریخی و ارزش گذاری به هیچ وجه نمی­خواهم قضاوت کنم. در مسیحیت مسیح، در مانویت مانی، تکرار شده­اند. یا پیامبر به زعم آریاییها، یا پیامبر به زعم سامی­ها کسانی هستند که یک موجود برترند و فرزند خدا نامیده می­شوند. یا اصلاً می­گویند خود خداست. مثل میترا، یا مهرپرستی. مذهب میترائیسم که قبل از مسیحیت از ایران رفته و به رم رسیده است.

میترا یک خدایی است که کشته می­شود. مانی کسی است که کشته می­شود و رنج و تراژدی خاصی دارد. در تمام اقوام بدوی جهان آنهایی که از بین رفتندو آنهایی که ماندند گزارشهایی از آنها داریم که آثار میرچهرزاده دقیقاً به اسم و رسم گزارش کرده است و همیشه یک اسطوره­ای و یک موجود برتری هست، یک کسی هست که فراانسان است و موقعیت فراانسانی دارد، برخوردش با دنیا فراانسانی است و این فرد مظلومانه کشته می­شود، در تبعید با درد و به شکل بسیار تأثیرگذار و تعزیت و عزاداری و سوگواریش برای ان قوم هست که به آن در تاریخ ادیان خدای کشته شده می­گوییم .(خدا البته تاریخ ادیانی بحث می­کنیمنه مذهبی) ؛ یعنی آنها می­گویند خدایی است که کشته شده و در تمام اقوام بدوی هست. الان هم در بومیان استرالیا در بومیان آفریقا و حتی سرخپوستان این اسطوره وجود دارد، حالا با اسامی و اشکال متفاوت ولی ساختار قصه همین است.

یک قصه یک روایت اساطیری که به آغاز جهان برمی­گردد و خدایی که آفرینشگر جهان بوده، کشته شده و در یونان باستان مثلاً بیونیزوس را داریم که خدای شادی و عیش و عشرت و زندگی و جنسیت و ......

این فرد توسط یک گراز در جنگل کشته می­شود و به آن خدای شهید یا خدای کشته شده می­گوییم و بر اساس آن مراسم و آیین­ها و مناسکی به وجود می­آید، جشنهای تعزیت و ستایش مرگ بیونیزوس که آن آیین­ها تحول پیدا می­کند و به تئاتر و ادبیات می­رسد.

میترائیسم مکتبی بوده، مهر یک خدایی در عرض خدایان دیگر بوده ولی بیشتر ستایش می­شده و از نظر قدرت برابر با آناهیتاست. ولی ستایش می­شده و یک دین خاصی است که الان به آن میترائیسم یا مهرگرایی می­گوییم که همان ایزد مهر می­باشد. و این خدای پیمان، جنگ و خورشید هم نماد آن بوده است.

دو روایت است یک اینکه میترا کشته می­شود، نمی­خواهیم بگوییم که مثل امام حسین یا سیاوش یا ....... (اما این ساختاری که دارد تکرار می­شود، مشابهت­ها را می­خواهیم بشماریم) و مرگش باعث سعادت انسان می­شود و می­دانیم مسیح هم کسی است که مرگش باعث سعادت می­شود. در الهیات مسیح هم می­گویند اینکه عیسی مصلوب شد، مهم نیست. اینکه عیسی به خاطر گناهان ما مصلوب شد و رفتار ما را خواهان بود، این مهم است در میترا هم همینطور. یعنی میترا کشته می­شود تا بشر نجات پیدا کند.

یک روایت هم هست و آن اینکه میترا یک گاوی را می­کشد .(در پهلوی به آن میثره می­گویند) خون آن گاو به زمین می­ریزد و زمین برکت پیدا می­کند و باعث رشد و نمو گیاهان می­شود. نطفۀ این گاو به ماه می­رود و مهتابی که هست باعث برکت­دهی به زمین و رشد کشاورزی می­شود.

در ادیان بدوی که خدا (با تفاهم بکار می­بریم چون مورخان ادیان این کلمه را بکار برده­اند که البته توصیفاتش فرق می­کند ولی از جهت برتری همان خداست) اسامی متفاوتی دارد و شمن­های ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سیبری هم این خدا را دارند که کشته می­شود و اینکه در تمام ادیان در طول تاریخ مشترک بوده و هست و در ادیان پیشرفته چه الهی و چه غیر الهی و حتی در ادیان آریاییی این هم وجود دارد.

لاجرم انسان به این پرسش می­رسد که این ساختار چرا تکرار می­شود و چرا شهادت امام حسین را در ساختارش مشابه می­بینیم نه در محتوا.

یک تحلیل این است که این فراتاریخی است و روان انسان گویا یک نیاز و دغدغه­ای دارد به یک خدایی که کشته شود، شهید شود و با شهادتش موجب رستگاری روح ما شود و با شهادتش موجب ادامه حیات شود  و زندگی برکت پیدا کند. و چون ما می­خواهیم تحولات را دیرینه شناسی کنیم و برگردیم به اقوام بدوی و روی آنها مانور دهیم، مرگ خدایان آنها همیشه منفعت برای انسان دارد و هیچ وقت زجرآور و آزار دهنده نیست. خدایانی که خیلی در ادیان بدوی انسان­گرا هستند و کارهای انسانی انجام می­دهند و ما می­بینیم که در مرگشان هیچ آزاری به کسی نمی­رسانند، تلافی نمی­کنند و انتقام نمی­گیرند و در جاهای دیگر انتقام می­گیرند، ولی به دلیل مرگشان از قاتلان خود انتقام نمی­گیرند، بلکه به مردم می­آموزند به روشهای مختلف در قصه­ها و افسانه­ها و اساطیر خودشان که چگونه از مرگ آن خدا منفعت ببرند. ( این منفعت را به معنای عام عرض می­کنم) و شفاعتی که ما برای ائمه قائل هستیم به دلیل مظلومیتی است که دارند و برای ما شفاعت می­کنند.

این تکرار تاریخ مسلماً تخفیف تاریخ شیعه نیست، من نتایجی دیگری می­گیرم که ان شاا... در آخر عرض خواهم کرد.

مرگ خدایان اقوان بدوی حزن انگیز است، شکل مراسمی که برایش می­گیرند شبیه شکل تعزیه­ای است که ما سالهاست داریم. یک نکتۀ مهم این است که وقتی این خدا در میان اقوام بدوی به شکلهای مختلف کشته می­شود، ناگهان انسان فانی می­شود. طبق اساطیر آنها، انسان قبل از آنکه خدایش کشته شود، یک زندگی نرمال و طبیعی و دراز مدتی داشته و صاحب جنسیت هم نبوده، بعد از این اتفاق یک دفعه هم جنسیت برایش بوجود می­آید و هم مرگ را تجربه می­کند و نوعی هبوط از بهشت است.

یعنی اگر بخواهیم ساختاری مقایسه کنیم، انسان، حضرت آدم در بهشت، این دو را تجربه نکرده بود، با آن گناه یا جرم یا آن اتفاقی که افتاد، هبوط حاصل شده و این دو اتفاق مهم که انسان را این دو چیز تشکیل می­دهد، در فرهنگ اسلامی، مسیحی و تورات دقیقاً مشابه است با آنچه که در اقوام بدوی هست که مسلماً الهی و ابراهیمی نیستند.

بنابراین مرگ خدا در اساطیر اقوام بدوی مرگی آفرینشگر است. مرگی است که انسان را به انسان تبدیل می­کند. این هبوط، هبوط مقدسی است، چون آفرینشی را موجب می­شود و جملۀ علامه طباطبایی که می­گویند هبوط را گناه نمی­دانیم چون امکانات بیکران وجود، به دلیل هبوط آدم از بهشت به زمین حاصل شد. دقیقاً این ساختار در اقوام بدوی هم هست. هبوط باعث می­شود که امکانات وجود انسان به منحصه ظهور برسد؛ یعنی بفهمد که مرگ روی دیگر زندگی است و جنسیت، عشق و حیات را بداند که همه چیز در آنجا شکل می­گیرد و قبل از آن ما با انسان به این شکل برخورد نداریم.

در روایتی که میترا شهید می­شود (من تاریخ ادیان و دینهای گوناگون را برمی­شمارم) این شهید را با آن کلمه­ای که خودشان بکار می­بردند و این دین پس از اینکه به رم باستان می­رسد شکلش عوض می­شود و میترا دیگر شهید نمی­شود، گاوی را می­کشد که خون این گاو به زمین می­رسد.

نکته­ای که در این ساختارهای مشترک فراتارخی نتیجه گرفتم و اینکه چرا همیشه این ساختار تکرار می­شود و یک اتفاق تاریخی که در روشنی تاریخ به وقوع پیوسته مثل شهادت امام حسین(ع) را ما در همان ساختار می­بریم، به مان شکل برخورد می­کنیم و نسبت ما با آن نوع برخورد ما جدا از دستورات و آموزه­های شیعی، یک برخورد متفاوتی است، این است که:

تمامی این خدایان نیازهای انسان را برآورده می­کنند.

ظهور یک خدای نباتی. در دورۀ کشاورزی که مادر سالاری بر جهان حاکم بوده و زندگی گروهی و شبانی بوده، زمستان که بر طبیعت حاکم می­شود، انسان مرگ را در جهان حاکم می­بیند، با فرا رسیدن بهار، تغییر و تحول و یک رستاخیزی نوینی در جهان بوجود می­آید و ما می­دانیم ذهن اساطیری که انسان در آن دوران داشته و خوشبختانه هنوز هم دارد، آن را تبدیل به یک مثال، به یک موجود برتر می­کند که با مرگ خودش همچون زمستان موجب ادامۀ حیات می­شود، همچون بهار و رستاخیزش موجب می­شود که ادامه حیات پیدا کند و بقای انسان تضمین شود.

در جهان بینی میترایی وقتی به رم باستان می­رود و تغییر ؟؟؟؟؟؟ پیدا می­کند، قبل از اینکه تغییر پیدا کند ما به آن می­گوییم میترایی یا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا مجوس خودمان، یا کسانی که در ایران زندگی می­کردن دو هر دینی که داشتند. و بهد به رم باستان می­رود و در مسیحیت تأثیر می­گذارد. تمام آیین­ها و مناسکی که ما در مسیحیت می­بینیم جدا از آموزه­های الهی که از ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رسول است، این آیین­ها و مراسم و مناسک از میترائیسم است.  همچون کریسمس، بابانوئل، شب تولد عیسی، یلدا و ...

در جهان بینی میترایی مسیحی که در رم باستان حاکم بوده و جهان بینی میترایی مُقی که در ایران حاکم بوده، ما دو نماد فرهنگی داریم یکی میترا و دیگری سیاوش.

دقیقاً این زمانی است که کشاورزی، برزه­گری، شبانی و زندگی گروهی در این دو منطقه حاکم بوده و یک نیاز تغییر و تحولی که انسان در طول تاریخ حس می­کرده است و کشاورزی را دیده و کشف کرده و در زمستان که کشاورزی از بین می­رود چه نیازی دارد که بهار را ؟؟؟؟؟؟ کند، نیازش خدایی است که کشته می­شود و خدایی است که شهید می­شود.

همین اساطیر را تأکید می­کنم که جنبۀ زنانه دارد. زمین می­دانیم که نماد زن است و تقدیس زن به عنوان زن و تأنیثی که در جهان وجود دارد. همین اسطوره را ما در مصر هم داریم به نام اوزیس و اوزیریس. که اوزیریس جنبۀ زنانه است. و آناهیتا را داریم که ایزد بانوی آبها و باروری و زمین است.

که اینها نمادهای دورۀ مادر سالاری هستند که به آنها ماگناماترا یا بانوی بزرگ یا مریم مقدس می­گویند. در فرهنگ مسیحی ما یک تثلیث داریم و ایرادی که یونگ به عنوان بانی این مکتب روانکاوی اعماق به آن می­گیرد این است که با ؟؟؟؟ باشد، یعنی پدر، پسر و روح القدس. یک ضلع تثلیث را داریم که این موجب ادامه حیات و انتقال روح القدس به جهان می­شود. و ایشان معتقد بود که حضرت مریم را باید بالا می­بردند و در این ضلع چهارم قرار می­دادند که در قرن بیستم واتیکان رسماً پذیرفت که حضرت مریم را وارد این تثلیث یا تربیع کند.

مانی

مانی که حالا به زعم خودشان پیامبر بوده منتها با نبوتی که ما در فرهنگ اسلامی اعتقاد داریم متفاوت است اما نوعی واسطه بین انسان و خداست. در متون تاریخی هست که مانی کشته می­شود و به زعم مانویان به شهادت می­رسد و نوعی تعزیه برایش برگزار می­کردند. در متون تاریخی مثل فهرست ابن ندیم گواهی می­دهد که این تعزیه به همان شکلی است که ما الان داریم البته به لحاظ شکلی نه محتوایی.

یک ترازدی که خیلی هم بزرگ است رنج و درد مانی را وقتی که مصلوب می­شود را به تصویر کشیده­اند؛ نکته جالبی که به نظرم رسید این است که در دین مانویت و در دین زرتشتی عزاداری نهی شده است و شما برای انسانهایی که می­میرند حق عزاداری ندارید. ولی برای مانی ما سوگواری و تعزیه و آدابی داریم که شبیه همین هیأت و دسته و سینه­زنی و زنجیرزنی است.

به این تناقض­ها را خیلی­ها پرداخته­اند و در خودِ مانی و متون مانوی می­گویند که عزاداری نکنیم در حالی که مراسم عزاداری و سوگواری داریم. شاید جوابش این باشد که این مرگ نیست که برای مانی رخ داده، یک مرگی است که در ناخودآگاه انسان­هایی که به این دین اعتقاد داشتند، تجدید حیات جهان را و موجب می­شده و هم برای مانی زندگی بوده و مرگ نبوده و هم برای انسان­ها و جهان؛ یعنی در اساطیر اینگونه برخورد می­کنیم که یک دورۀ آشوب و بی­نظمی.

"خائوست" به تعبیر یونانیان باستان، یک نوع هاله­ای که همه چیز درهم است و خداوند در جهان حکومتش را اعلام می­کند و بعد کشته می­شود، شهید می­شود و با مرگ آن جهان به یک نظم و ترتیبی می­رسد؛ یعنی دوباره بهار می­شود و جهان زنده می­شود و طراوت پیدا می­کند. در همان نکته­ای که از مسیح بیان کردم ؟؟؟؟؟ می­گویند که مسیح با مرگ خودش و با شهادت طلبی باعث شد که جهان نجات پیدا کند. نجات جهان فقط با مرگ مسیح است. اعتقاد مسیحیان این است که مسیح با مرگ خودش جهان را نجات می­دهد. ما در فرهنگ شیعی در تاریخ عقاید و باورها می­رویم، نه تاریخ آموزه­ها و آن چیزی که ائمه به ما گفتند یا علما گفتند یا آنچه که در حاقّ مطلب در واقعیت تاریخی و فیزیکال است.

اعتقادات مردم در طول این 1200 – 1300 سال بیشتر بر این بوده که ائمه ما شفاعت می­کنند و موجب نجات ما می­شوند و اگر ما با رفتارمان، با درخواستمان، با بکی، با گریه و با هر شکلی بتوانیم نظر آنها را جلب کنیم، این جنبه برجسته بوده و در دهه­های اخیر به دلایل اجتماعی، سیاسی و تغییری که بوجود آمد، روحانیون آزاد اندیش آمدند و یک تفسیر دگرگونه­ای از ائمه ارائه دادند ولی آن چیزی که معمولاً در طول تاریخ برخورد می­شود این است.

در مسیح هم ما تعزیه داریم. یک شکلی از تعزیه همانی است که ما در خیابانها می­بینیم و یک شکل دیگر که می­گویند پاسیون که در موزیک است. مثلاً باب یک پاسیون دارد، پاسیون سرمتا؟؟؟؟؟ یعنی مرگ مسیح از دید ماتیوس. و این را آمده به شکل شعر و یا موزیک بیان کرده، سوگواری برجسته است و خیلی مهم.

از دید میرچا الیاده کسی است که این شواهد را بررسی کرده و بعضی از این چیزهایی که من می­گویم را استنتاج کرده است.

از یونگ می­پرسند که خدا وجود دارد یا نه؟ می­گوید نمی­دانم. من در مورد وجود خدا نفیاً یا اثباتاً نظر نمی­دهم، این در حیطه علم من نیست.

بعد می­گویند مذهب را چرا بررسی می­کنی، کارکرد مذهب چیست؟ می­گوید مذهب یک نظام، یک سیستم، روان درمانی است. به اعتقاد اساطیری مذهب.

کار ؟؟؟؟؟؟؟ که فیلسوف است و مورخ تاریخ فکر انسانی است، معتقد است که انسان سه دوره فکری را پشت سر گذاشته: اساطیر،فلسفه (تعقل) و علم تجربی. و تمام این ادیان را می­بینم که در آن دوره تاریخی که بروز کردند، همان دورۀ اساطیری است که اینها می­گویند مذاهب نظامهای روان درمانی هستند که اینجا ما مذهب را تخفیف نمی­دهیم. به این دلیل بلکه یک کارکرد خاصی از مذهب را در این جلسه برجسته می­کنیم. سایر کارکردها بحث دیگری است.

اصالت با روح و روان انسان است، نه با تاریخ و نه با واقعیت و نه با آنچه که در گزارش مورخان آمده است. علاقه­ای که یونگ یا الیاده دارند به اینکه ما بیاییم این واقعیتهای تاریخی را تجربه کنیم و آن چیزی که در عالم ذهن مشابهت می­بینیم، دلایل و اختلافاتشان را بررسی کنیم و به یک نتیجه­ای برسیم  و آن سوال که چرا اینها تکرار می­شوند.

می­بینیم توجیهی که اینها می­کنند توجیه معقولی نیست و پاسخ می­دهد، ما ؟؟؟؟؟؟؟؟ برخورد می­کنیم و می­گوییم که مذهب این کارکردهای منفی و این کارکردهای مثبت را دارد.

به چه دلیل این اسطوره امام حسین در طول تاریخ مانده است؟ آیا واقعاً به دلیل حقانیت ایشان است؟ نه من چنین اعتقادی ندارم، به دلیل اینکه خیلی چیزهای حق دیگر از بین رفته­اند. بلکه این نیاز مردم بوده و به این شکل برآورده شده و چه خوب هم برآورده شده است نفعی که یک اسطوره، یک مذهب، یک فکر و مهمتر از آن یک آیین بخشی از یک مراسم برای انسان دارد، آن موجب استمرار و ضمانت ادامۀ آن در انسانها می­شود، هر چقدر که با آن مقابله شود.

ما در مورد تعزیه اگر بخواهیم بگوییم مثلاً در دوره صفویه تعزیه را ؟؟؟؟؟؟ کردند این نیاز را انسان داشته وگرنه با زور و چماق و شمشیر نمی­شود گفت که باید عزاداری کنید. کما اینکه دورۀ آل بویه زمانی که عزاداری برای امام حسین علنی شد ما گزارش داریم که این به شکل مخفیانه توسط شیعیان برگزار می­شود.

یونگ یک مفهوم پردازی کرده است به نام آرکی­تایپ که کهن الگو، نمونه ازلی، ؟؟؟؟ ترجمه کرده­اند. یونگ می­گوید که اسطوره در ساختار خودش با رویا مشابهت دارد و زبان رویا که انسان­ها تجربه می­کنند همان زبان اساطیر و هر دو زبان زبانِ رمز، نماد و سنبل است. در رویا ما درهم پیچیدگی زمانها را می­بینیم. مثلاً یک فردی را در فلان مکان، فلان زمان می­بینیم و بلافاصله بخش بعدی خواب ما بدون هیچ پرشی آن فرد و زمان و مکان عوض می­شود. ساختار زمان، مکانو منطق روایی که ما در بیداری به آن عادت داریم و تجربه داریم در رویا بهم می­ریزد. در اساطیر هم به این شکل.

زبان رمزی و تمثیلی رویا و اسطوره مشابهت­های دقیقاً یکی دارند. رویا، اسطوره­ای است که برای هر فرد بوجود می­آید و اسطوره رویای جمعی یک قوم یا یک ملت یا یک بخشی از امت است. این اسطوره و این رویا که زبانش هم تمثیلی و رمزی است، یک مفاهیم ثابتی را تکرار می­کنند که یونگ معتقد است بر اساس روان درمانی که 6000 رویا را تجزیه و تحلیل علمی کرده است.

در رویاها مفاهیم مشترکی را می­بیند که این مفاهیم را از ذهن انسانی انتزاع می­کند و می­گوید اینها در جهان وجود دارند و در رویای ما به شکل مصادیقی تکرار می­شوند و در اساطیر ما هم به شکل مصداقی هستند مثلاً قهرمان، مادر، زمین.

زمین یا به شکل مادر در اساطیر تکرار می­شود یا به شکل آب تکرار می­شود که این یک نیاز روحی و روانی را پاسخ می­دهد و آن نیاز به ضمانت ادامۀ حیات است و اینکه زمین ادامه دارد و در زمستان نمی­میرد.

این نمونه­ها را که خودش می­گوید آرکی­تایپ یعنی آرک(باستانی) و تایپ (نوع، نمونه) یک کهن الگوست. قهرمان همیشه تکرار می­شود.

فروید گفته بود عقدۀ ادیپ یا الکترا، یک چیزی که به شکل کهن الگوست یعنی چیزی که در تمام تاریخ هست و همۀ انسانها در طول تاریخ آن را تجربه می­کنند، خدای کشته شده، خدایی که شهید می­شود. این انسانها به هیچ وجه از این رمزها و نمادها آگاهی ندارند اینها در ناخودآگاه بوجود می­آیند، در ناخودآگاه عمل می­کنند و عملکردشان هم در ناخودآگاه است.

رویا ناخودآگاه فردی است که ما به هیچ وجه به آن آگاهی نداریم. اگر به بخشی از آن آگاهی پیدا کنیم آن دیگر از حیطۀ ناخودآگاهی خارج می­شود و برخورد آگاهانه کردن و کارکرد رمزی و تمثیلی خودش را از دست می­دهد. یونگ یک پدیده و مفهوم جدیدی را به فرهنگ جهان عرضه کرد به نام ناخودآگاه جمعی.

یعنی اینکه ما انسانها، همچنانکه از لحاظ زیست شناختی و فیزیکال، محصول تکامل تغییر و تحول و تطور فیزیکی اجدادمان هستیم و به ارث بردیم، یک سری مفاهیم روحی و ذهنی را هم از اجدادمان به ارث بردیم و همچنان که فیزیک در حال تغییر و تکامل است، این هم در حال تغییر و تکامل است.هم چنان که ما از نظر زیست شناسی داروینی در چندهزار سال اخیر تکامل خاصی از نظر فیزیک بدنی و روحی پیدا نکردیم. آن چیزی که مربوط به اجداد است و نوع انسان این تجربۀ عام­اش است. یکی اینکه آن ناخودآگاه جمعی را داریم و همچنان که در ناخودآگاه فردی به آن واقف نیستیم، در ناخودآگاه جمعی هم از آن آگاهی نداریم.

یونگ می­گوید که این مکتب من به محض اینکه تجزیه و تحلیل می­شود و به محض اینکه من می­گویم این نماد مذهب است در رویا یا اسطوره، این نماد زندگی است یا آغاز نماد مرگ است. چون تاریک است و ........... یا نماد بازگشت به زندگی قبل از مرگ است. یا نماد مرگ است به دلیل اینکه بازگشت به رَحِم مادر است و هر چیزی را اینگونه بررسی کنیم به محض اینکه این را تحلیل کنیم دیگر این کارکرد را ندارند و دیگر در رویاها و اساطیر این معنی را از دست می­دهد.

اعداد نمادین هستند. 1، 3، 5، و بعضی اعداد در فرهنگ شیعی و اسلامی مثل 7، 12 ، 14 این اعداد مقدس در طول تاریخ، در قصه­ها، در رویاها و در اساطیر و در قصه­های ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عامیانه کهن تکرار می­شوند. اما اگر مثلاً عدد 7 را تفسیر کنیم منظورش این است و عدد 3 مثلاً نماد تکامل روح انسان است و دیگر نمی­توانیم در شکل ناخودآگاهی از این استفاده کنیم. و کارکرد صحیح و درست این را بتوانیم تضمین کنیم.

پس تمام اساطیر بر اساس ناخودآگاه جمعی بوجود می­آیند. اساطیر فردی هم که رویای جمعی می­باشند، زبان رمزی و تمثیلی دارند که در مورد اینکه زبان تمثیلی چگونه است، اینجا یک مقداری اختلاف هست بین علمای علم روان­کاوی.

و اما Myth یا اسطوره در طول تاریخ فرهنگ و فکر بشر با یک نوع برخورد میتولوژیک (اسطوره شناختی) با جهان داریم که حالا چون که روی تاریخ یونان بیشتر کار کردیم از یونان شروع می­کنیم.

هومر با آن دو حماسه الیاده و اودیسه برخورد میتولوژیک داشته است با خدایان و ابرها و بعد از آن برخورد میتولوژیک عوض می­شود و برخورد عقلی یا لوگوس بوجود می­آید و لوگوس در مقابل میتوز قرار می­گیرد که میتوز همان اسطوره است که کارکردش این است که نیاز روح و روان انسان را برآورد می­کند و از این نتیجه می­گیریم که همیشه در حال تکرا است حتی اسطوره­های نو که اسطوره­های قرن 21 در پیشرفته­ترین کشور دنیا یعنی ایالت متحده هستند.

اسطوره همیشه نخستینها را روایت می­کند، یعنی همیشه قصه این را بیان می­کند که هر چیزی چگونه آغاز شد؟ دریا چگونه بوجود آمد؟ زندگی چگونه بوجود آمد؟ مرگ چگونه بوجود آمد؟ رعد و برق چگونه بوجود آمد؟ ما مثلاً می­توانیم بگوییم که روایت هبوط حضر ت آدم یک اسطوره است که آغاز را بیان می­کند. مرگ چگونه بوجود آمد، عشق چگونه بوجود آمد و همه این چیزها را بیان می­کند.

یعنی اسطوره برخورد روح انسان است با آن آشوب کیهانی. هیچ چیزی معنی ندارد و همه چیز درهم است. انسان هیچی معنی ندارد و ساختار و شکل و مفهوم و توجیهی ندارد. یک اسطوره می­آید و توضیح می­دهد که جهان چگونه دوباره تجدید حیات پیدا کرد، منظم شد و یک تضمین خاطر ابدی و ازلی را برای انسان فراهم می­کند.

در اساطیر ما زمان خطی نداریم زمانی که هم چنان در بیداری امروزی با آن برخورد کنیم و ذهن امروزی ما با آن انس و الفت دارد، یک زمان خطی و رویدادی است. ولی در اسطوره زمان دایره­ای و دوری است . اتفاق مدام تکرار می­شود و مفهوم ازل و ابد برای ما غیر قابل درک است چون در زمان خطی داریم فکر می­کنیم ولی ناخودآگاه فردی و جمعی ما زمان را به شکل اساطیری درک می­کند. به عنوان مثال این جملۀ بسیار زیبا و عمیق و تأثیرگذار کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا، که هر روز عاشوراست و هر زمین کربلاست.

ما یک برخورد سیاسی با این داریم یک برخورد اجتماعی داریم. یک برخورد این است که مثلاً به یاد امام حسین باشیم، یا سوگواری کنیم و الگو بگیریم و ....

در حالی که نگاه اساطیری دقیقاً همین است که می­گوید این اتفاق هر لحظه دارد می­افتد، چون روح انسان است، به مکان و زمان خاصی منحصر نیست. و یک اسطوره­ای است که از ازل تا ابد تکرار می­شود.

آقای قدوسی هم گفتند که روایتی هم هست که این روایت کربلا را از ازل هم به آن گواهی دادند. در هر صورت من آن چیزی که برداشت می­کنم از فرمایش شما:

ما گزارش داریم از اینکه این واقعۀ عاشورا پیش بینی نیست که پیش بینی شده باشد، بلکه این تقدیر هم نیست، برخورد اساطیری یا میتولوژیک یا برخورد روان کاوی یا الیاده­ای یا یونگی این است که می­گوید این همیشه در حال تکرار است، مشخص است که اگر شما مسلمان نیستی و امام حسین را قبول نداری مسیح برای تو شهید می­شود. اقوام بدوی که تصور بسیار بسیار انسان گرایانه از خدا دارند و برداشتشان یک برداشتی است که این می­خورد و می­آشامد و دچار حرص و کینه و نخوت و غرور و همۀ آن اوصاف انسانی می­شود آنها رهم یک چنین ساختاری را تضمین شده در روان و روح خودشان دارند.

در ادیان هندی آیین­ها و مراسم و مناسکی که در مورد سیاوش و ادیان هندی بحث خواهم کرد، در بودا نداریم. چون بودا به این شکل، دین حساب نمی­شود. بودا اسطوره ندارد ولی خودش تبدیل به یک اسطوره شده است. حتی در بررسی آیین بودا گفته­اند که بودا وجود نداشته، بودا بازگشت همان خدای نباتی است، خدای کشاورزی و خدای برزه­گری. چون نبات در زمستان از بین می­رود و در بهار بوجود می­آید، این ماد حیات و زندگی و طراوت همیشگی و ازلی و ابدی روح انسان بوده است. ولی حضرت مسیح در وجود تاریخش عده­ای شک کرده­اند، مسیح به معنای مسیحیان. من می­گویم تاریخ را که ما نمی­دانیم چه این باشد و چه نباشد.

فقط ادیان نیستند که این اسطوره را تکرار کردند ما در نوع برخوردمان مثلاً با حلّاج که دینی ندارد و داخل فرهنگ اسلامی است، من یک تعزیه حلّاج پیدا کردم. تعزیه بر دار کردن حلّاج. دقیقاً این به شکل تعزیه­ای که برای امام حسین است. با همان شکل. شکل از نظر اوج و فرود و ریتم و ........ در قرن 8 و 9 ساختاری بررسی کنیم. و بعد در قرن 10 و 11 فتوا داریم که جلوگیری کردند از آن و البته فقط همین یک گزارش را داریم. نمی­دانیم که قبل و بعدش هم بوده یا نه؟

مثلاً حسنک وزیر در تاریخ بیهقی است، نوع نگاه، نگاه تراژیک است. نگاه کسی است که مظلومانه کشته می­شود و حیف است و .........

در شکل تاریخی آن تاریخ بیهقی مسلماً نمی­تواند منجر به شفاعت شود که مثلاً وزیر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این ساختار تکرار می­شود.

عده­ای از ملحدان یا جامعه­شناسان و حتی روشنفکران دینی گفته­اند که نگاه ما برخورد ما با واقعۀ عاشورا در طول این تاریخی که در فرهنگ شیعی بوده نگاهی است که از اسطوره سیاوش الهام گرفته و متأثر از آن است. اسطوره سیاوش کسی است که با نامادری خودش دچار مشکل می­شود و حالت تبعیدگونه یعنی از افراسیاب پادشاه توران می­خواهد که راهی باز کند تا از توران بگذرد و افراسیاب سیاوش را در آنجا نگهش می­دارد و دخترش را به سیاوش می­دهد. سیاوش هم در نهایت چه در مملکت خودش ایران و چه در توران دچار توطئه خانوادگی می­شود و بعد هم کشته می­شود. ما درمتون تاریخی داریم کهن­ترین منبعی که داریم تاریخ بخاراست که می­گوید در بخارا هر سال در سالروز مرگ سیاوش مراسم تعزیت برگزار می­شود و مطربان و ...... نوحه و سرود خاصی دارند.

آن توصیفاتی که می­کند می­بینیم که همین شکل تعزیت و سوگواری است که ما داریم و عَلَم و کتل و زنجیری است که ما داریم.

شباهتهایی که بین اسطوره سیاوش و اسطوره امام حسین، از نظر جنبه اساطیری نه جنبۀ مذهبی یا جامعه شناختی یا تاریخی یا آنچه که امام حسین بود و من نمی­دانم آن چیزی که از نظر ساختار برخورد اسطوره شناسی و میتولوژیک شباهت­هایی که می­شود یافت و دید این که در طول تاریخ این شباهتها ادامه پیدا کرده و مسلماً به هر فرد ایرانی چه شیعی و چه غیر شیعی و کسان دیگر که ناظر بودند می­گفتند که این تعزیت، شکلش همان شکلی است که برای سیاوش بوده و نسبت آن با امام حسین تأثیر پذیرفته و در ذهن شما نمی­پذیرفت.

چون ناخودآگاه ملت و جمعی این کار را انجام می­دهد. متأسفانه ما در روان کاوی مشکلی داریم به نام ناخودآگاه جمعی. و هر کجا که می­گوییم این را نمی­پذیریم یونگ می­گوید که ناخودآگاه جمعی را شما نمی­دانید و اینجا بحث توجیه پذیر است که چگونه می­شود اثبات کرد یا رد کرد و آن هم بحث انبوه شواهد است. وقتی ما شواهد  را بررسی می­کنیم و می­بینیم که پاسخ علت این شباهتها نمی­تواند تاریخ باشد. هیچ حکومتی هم ندیدیم که در طول گزارش تاریخی که این را انتقال داده باشد. و باید ببینیم که این پاسخ یونگ توجیه­پذیر می­کند یا نمی­کند.  پاسخ الیاده این توجیه­پذیر می­کند که این اسطوره چر ا ادامه پیدا کرده یا نمی­کند و معیار تجربی نیست. هر چند بر اساس شواهد تجربی از جمله تاریخ و فاکت؟؟؟؟؟؟ رویاها بوجود آمده آست.

 امام حسین از خاندان حضرت است و سیاوش هم شاهزاده است. هر دو به شکل دردناکی کشته می­شوند، هر دو در بیابان کشته می­شوند و هر دو سرشان بریده می­شود و هر دو در غربت هستند و یاران کمی دارند و یاران اندکشان در مقابل سپاهیان دشمن کشته می­شوند و بدن هر دو در بیابان رها می­شود. البته جزئی تر هم داریم که یک ذوالجناح در فرهنگ شیعی داریم و در اسطوره سیاوش شبرنگ. که آن هم شکل برخوردی که دارند همین است و این شباهتها جزئی است.

مهمترین شباهت که اینجا تکرار ساختار را توجیه می­کند، نوع برخورد مردم با این اسطوره است نه به معنای افسانه یا واقعیت تاریخی و مذهبی. نوع برخورد همان است، نوع برخورد برگزاری مراسم سوگواری بر مظلومیت سیاوش، اسطوره سیاوش که احتمالاً ایرانی هم نیست. مثلاً ما در تاریخ اردبیل یک مراسمی داریم به نام طشت­گذاری. یک تشتی است که روی یک سنگی در مسجد جامع و 6 یا 7 محلۀ دیگر اردبیل که اینها دو سه روز مانده به اول محرم این تشت­ها را می­چرخانند. این دقیقاً مراسمی است که در ایران پیش از اسلام برای سیاوش برگزار می­شد و تشت معروف است و می­بینیم که به این شواهد که بعضی از اجزایش را عرض کردم و مهمترین نوع نگاه مردم و برخوردی که مردم با اسطوره سیاوش دارند که مثلاً نخل در شهرهای کویری ایران. یک چیز نخل مانند که در کرمان و یزد در ایام محرم می­چرخانند و شکل خاصی از عزاداری است و نماد تابوت است و در آنجا مرگ اندیشی هم هست و دقیقاً همان چیزی است که در ایران پیش از اسلام داریم. یعنی تاریخ تکرار می­شود. همان واقعۀ ازلی و ابدی. چون این ازل و ابد اینجا به معنای زمانی و بر دار و تقدیر لحظات و آنات نیست. اینجا زمان در روح انسان است و این اتفاق همیشه می­افتد و این زمان ازلی و ابدی که البته اینجا بحث ارزشی نیست.

و من که سیاوش را می­گویم به هیچ وجه قصد تخفیف واقعه عاشورا و امام حسین و این حرکت را ندارم و این بُعد را بررسی می­کنم و از نظر ساختاری و ارزش داوری نمی­کنم.

رمان سووشون خانم دانشور که این اسطوره را توضیح داده که در دهۀ 20 در ایران و در شیراز چگونه این اسطوره سیاوش تکرار می­شود که با اسم سیاوشون یا سوگ سیاوش. یک فرد مظلوم و غریب به شهادت می­رسد یعنی مرگش مرگ عادی نیست، یعنی قربانی یک جنایت هم نیست. در شهادت فقط این نیست که ما فقط قربانی یک جنایت و جرمی شویم بلکه با این شکل مرگ مظلومانه باعث نجات جهان و روح انسانها و مخاطبان می­شویم که می­تواند شکل فقهی یا حکم شیعی آن بشود و شفاعت در الهیات مسیح بشود بازخرید گناه ازلی و ذاتی انسان به ماهو انسان و شکلهای دیگر.

تکرار این اسطوره را ما در ادبیات داریم در نیکو؟؟؟؟؟؟؟ مسیح با ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یونان در قرن 19 تکرار می­شود و یک رمانی اسماعیل فصیح دارد که حتی به مصدق و اینها می­چسباند که شکل از نظر ساختاری در حال تکرار است. در مورد آن چیزی که اغلب مورخان فرهنگی، نه مورخان تاریخ ایران و اسلام و واقعۀ عاشورا یا تاریخ تشیّع، کسانی که می­گویند انسان ایرانی یا انسان چگونه برخورد کرده است. خیلی­ها از جمله شاهرخ و اسکو و دکتر شریعتی اظهار نظر کرده­اند از جنبۀ نقد و ؟؟؟؟؟؟؟ ابراز می­کنند.

این ایرادی که گرفتیم به شباهت ساختاری که ؟؟؟؟؟؟ شما می­گویید اسطوره امام حسین همان اسطوره سیاوش هست. ما در اسطوره سیاوش، سیاوش را قربانی یک توطئه خانوادگی می­بینیم که نامادریش به او اظهار عشق می­کند و او نمی­پذیرد و تبعید خود خواسته را دارد. در حالی که ما در داستان امام حسین توطئه خانوادگی نداریم. سیاوش وقتی این تهمت زده می­شود و قربانی تهمت می­شود این مظلومیتش را خواهد رساند. از آتش عبور می­کند و آتش گلستان می­شود و این گذر آتش را برای اینکه ما نشان دهیم که بی­گناهیم و جرمی مرتکب نشدیم. در ایران باستان وجود داشته و به آن می­گفتند؟؟؟؟؟؟؟ گذر از آب هم بوده ولی گذر از آتش مهم بوده است. بنابراین سیاوش قربانی یک تهمت و جنایت خانوادگی است. اما این ایرادی است که می­گیریم به اینکه کسانی که به صورت افراطی می­خواهند بررسی کنند و شباهت این و پاسخ هم البته دارد. و اینکه سیاوش یک فرد اصولگرای اخلاقی است و وقتی که به توران زمین می­رود افراسیاب به او 100 گروگان می­دهد و به عنوان گروگان هستند که دیگر به ایران حمله نمی­کنیم.

بعد شاه ایران از او می­خواهد که گروگانها را به ایران بفرستد و او نمی­پذیرد، با اینکه دشمنش هستند و صلح طلب هست. یک نوع اصولگرای اخلاقی و یک نوع پاکی شدید از سیاوش روایت می­شود که مظلومیتش را در ذهن مخاطب چند برابر می­کند. که این مظلومیت شبیه همان برخوردی است که شیعه در طول تاریخ با امام حسین داشته؛ یعنی ما در متون وقتی در برخوردی که مثلاً با بزرگانی مثل شیخ عباس قمی داشتیم می­بینیم که مظلومیت، شفاعت، گریه و سوگواری و اینها بخش اصلی را تشکیل می­دهد.

حتی مثلاً یک جنبه­هایی از تاریخ مثلاً تحت الشعاع قرار می­گیرد و بالا و پایین می­شود و یک جنبه­هایی از امام حسین را در دورۀ روشن اندیشی جدید به دلایل اجتماعی و تاریخی برجسته می­کردند که روحانیون با آن مقابله کردند که امام حسین حماسه است نه تراژدی یا غم­نامه یا سوگواری مثل استاد مطهری و دکتر شریعتی.

ولی برخورد مردم چه بود؟ به مردم که کسی دستور نمی­داد که چه بکنید، هیچ واعظی هم به این شکل به ذهن مردم سیطره پیدا نمی­کرد. مردم ناخودآگاه به سمت کتاب روضه­الشهدا رفتند. این نوع نگاه­ها در جامعه و جامعه به این نگاه پاسخ مثبت داده و قبول کرده است بنابراین یک نیاز را پاسخ می­دهد. چون مسلماً در گذشته فشار بیرونی نبوده است.

مثلاً ما می­گوییم تعزیه را صفویه راه اندازی کرده، چیزی که دکتر شریعتی گفته است مثلاً بر اساس آن متون تاریخی اینها از مسیحیت وام گرفته­اند. و در میان مردم زمینه داشته است. گذشته از اینکه این حرف غلط است، مردم نیاز روحی و روانی­شان برآورده می­شد. کسی را به زور نمی­شود مجبور به سوگواری و زنجیرزنی کرد.

درستی یا نادرستی این موضوع به کنار، اینکه نفس این امر نشان دهندۀ یک زمینه است که ما هم این زمینه را تحلیل می­کنیم. در مورد سیاوش شباهتش با امام حسین از نظر ساختاری تأکید فراوانی شده است. یک نکته این است که سیاوش یک از نظر جسمی یک فرد ضعیف است و مثل رستم و اسفندیار نیست. سیاوش جوان و پاک است.

معمولاً در تعزیه امام حسین را جوان نشان می­دادند، در حالی که امام حسین در کربلا 57 سال داشتند و در تعزیه ها 20 یا 30 ساله نشان می­دادند. چرا؟ چون انسان ایرانی این مشابهت را بین امام حسین و سیاوش ناخواسته و ناخودآگاه برقرار می­کند و این شخصیت را جوان فرض می­کند.

کلمۀ سیاوش به چه معناست؟ به معنای مرد سیاه است. مردی که سیاهی صورتش برای این است که از تاریکی مرگ برمی­گردد. ما شکل تحول یافتۀ این اسطوره را در نوروز و در حاجی فیروز داریم. اعتقاد باستانی بر این بوده که سیاوش در نوروز باز می­گردد. و به آن خدای نباتی و شهید شونده برمی­گردیم که موجب رستاخیزی می­شود و زمین دوباره تازه می­گردد. سیاوش در نوروز باز می­گردد؛ یعنی بهار می­شود و حاجی فیروز می­دانیم در نوروز می­آید، صورتش هم سیاه و لباسش سرخ، چون از تاریکی مرگ برمی­گردد؛ یعنی مرده و شهید شده و دوباره برمی­گردد و این موضوع آنها و جشن نوزایی زمین را تضمین می­کند. و این با شکل ظریف رفتار سیاوش و اینکه زره می­پوشد و نمی­جنگد و حتی از خودش دفاع هم نمی­کند.

نوع نگاه شیعه به امام حسیندر طول تاریخ شبیه همین بود، یعنی بر مظلومیت امام تأکید می­کنند. و من در بعضی متون دیدم که امام حسین شب آخر گفتند که من می­خواهم برگردم و نمی­خواهم بجنگم که نوعی سازش، صلح، تسلیم وجود داشت و اینکه من مظلومم و مرا نکشید. این را نمی­دان که دقیق بوده یا نه؟

و مهمتر اینکه نوع نگاه و انسان ایرانی این بوده و بیشتر در روضه خوانی تأکید می­کرده که امام حسین جنگ نمی­خواسته و الان هم ما در تعزیه داریم که امام حسین جنگ نمی­خواسته است.

تعزیه را به عمد برجسته می­کنم چون که ناخواسته انسان این را در تعزیه بازتاب داده، یعنی کار محقق و مورخ و عالم دینی نیست و یک انسانی که برخوردش با مذهب همان بر اساس ناخودآگاهش است، تعزیه را برجسته کرده و همانطور که امام حسین را جوان می­کند، کاری می­کند که امام حسین جنگ نخواهد.

در موزیک تعزیه و جایی که اشقیا هستند و جنگ می­خواهد، با موزیک حماسه می­روند، اما موزیک امام حسین موزیک محزون و غمگین و اندوهناک است.

سیاوش یک داستانی است که از هومر و بابل آمده و ایرانی نیست و اگر بخواهیم نمونه­های مشابه آن را در ادیان بررسی کنیم، خدای شهید شونده بیشتا ؟؟؟؟؟ تموز؟؟؟؟؟؟ در ادیان بابلی، همان سومر و بابل و آکل هستند. سیبل، آپیس ؟؟؟؟؟؟؟ در فینیقیه در سوریه کنونی.

در اساطیر هندی سیتا را داریم که دقیقاً همین داستان را در رامایانا هست که دقیقاً این داستان که در سیاوش عشق نامادری است در آنجا عشقی دیگر.

این ظریف و نحیف بودن سیاوش یکی از نمادهایش این است که این اسطوره متعلق به زن سالاری است. چون اساطیر آریایی متعلق به دورۀ مرد سالاری هستند، مثل رستم، اسفندیار و حتی سهراب با اینکه جوان است. اما چهرۀ پهلوانانه از او می­بینیم، با اینکه کشته می­شود و هیچ اسطوره­ای مثل سیاوش نداریم که تعزیه داشته باشد. در سهراب هم ما تعزیه سهراب نداریم.

سیاوش نماد دورۀ زن سالاری و مادر سالاری است که این ظرافت را به ارث برده است. و اینکه اگر اسطوره سیاوش ایرانی نیست پس این دوباره نظر ما را تأیید می­کند که این ساختار در حال تکرار است که این هم سومر بوده و هم در فینیقیه و هم در بابل و هند و وقتی آریایی­ها به ایران رسیدند، این ساختار به شکل اسطوره­ای ایرانی و مقابله­اش با توران که یک چیز ملی است تکرار می­شود، اگر این درست باشد یک شاهد بیشتر می­خواهیم که اگر هم نباشد به اندازۀ کافی شواهد هست که طرح بحث را داشته باشیم.

یکی دیگر از نمادهایی که این دوره، دوره مادر سالاری است، در دورۀ سیاوش پهلوانی نمی­بینیم. و سیاوش ضعیف و ظریف و مظلوم را می­بینیم. در شاهنامه هم عشق نافرجام سودابه به سیاوش را می­بینیم که این عشق و این نوع برخورد باز هم از نمادهای دوران گذران مادر سالاری به پدر سالاری است. و سیاوش به خاطر پاسخ ندادن به عشق نامادری به تبعید می­رود و کشته می­شود. شبیه این برخورد را ما در پرونته در اساطیر یونان داریم که به تبعید می­رود و اتفاقاتی برایش می­افتد. در اساطیر شرک آلود که بررسی می­کنیم می­بینیم که گفته می­شود هر کس که به خدایان اعتراض کند و خدایان را نپذیرد این اتفاق برایش می­افتد و به تبعید می­رود.

با اینکه اساطیر هومر و بابل متفاوتند ولی می­بینیم که شکل و اسامی­شان عوض می­شود تا به ایران می­رسد و از ایران هم به اسلام می­رسد. یک شاهد دیگر هم برای تعزیه می­آورم که شکل تبلور ناخودآگاه جمعی است و روی آن تأکید می­کنم و چون برخورد درست دینی با آن (تعزیه) نیست برای ما مهم است. چون می­خواهیم ببینیم مردم چگونه دینداری کردند؟ یعنی تاریخ دینداری مردم را بررسی کنیم، نه تاریخ دین به معنای آنچه که هست. که من نمی­دانم.

یک ایرادی که می­گرفتند این است که تعزیه مختص ایرانیان و شیعیان است. یک کتابی است که قزوینی در ردّ یک سنی نوشته که ایراداتی گرفته به شیعیانی که بدعت گذاشتتند و تعزیه برگزار کردند و سوگواری می­کنند. در حالی که در اسلام سوگواری نهی شده است. قزوینی جوابی که می­دهد(از نظر تاریخی بررسی می­کنیم) می­گوید حنفیان و شافعی­ها هم در تعزیه شرکت می­کنند اگر این باشد این ردّ نظر مختص شیعه بودن تعزیه است و اثبات این است که این انسانی است و روح انسان به آن نیاز دارد. این یک اسطوره عام است که حتی سنی­ها هم طبق گزارش تاریخی جناب قزوینی در این شرکت می­کردند و در حالی که مسلماً این رابطه را نباید داشته باشند. تعزیه در قرن 4 علنی شد و یکی از شکلهایی که اسطوره سیاوش در ایران تکرار شده مراسم تعزیه است.

در برخورد با اسطوره امام حسین علاوه بر برخورد تاریخی و جامعه شناختی، ما باید برخورد نشانه شناختی داشته باشیم که این نشانه­ها چرا و این ساختارها چگونه ادامه پیدا می­کنند، آنگاه باید تصمیم گیری کنیم.

ما یک گل لاله­ای به نام خون سیاوش داریم که این در طول دو هزار سال، سه هزار سال است که نشان دهندۀ یک زمینۀ پیدایشی است که مقبول مردم واقع شده است. موسیقی 30 لحن دارد که موسیقی ایران پیش از اسلام، یکی از آن لحن­ها کین سیاوش است.

یک مفهوم مشترک که در همۀ ادیان هست مفهوم "آشناسازی" می­باشد . آشناسازی یعنی که ما وقتی قصد تقرب به خداوند را داریم در این مراسم و در ادیان بزرگ مثل مسیح و مانی معتقدند که مسیح و مانی منجی هستند و امام حسین منجی نیست. امام حسین ظهور حضرت امام زمان را بشارت می­دهد. که اگر این سوال مطرح شود به معنای این است که امام شناسی شیعه عرض نمی­کنم به معنای نوع برخورد مردم، مردم امام حسین را منجی خود می­دیدند و شفیع خود بیشتر از دیگر امامان می­دانستند و به او تکیه می­کردند.

پدر، مادر ما متهمیم؛ یعنی روح انسانی ایرانی یا شیعه اینگونه برخورد می­کرده که یک خدا کشته شده است که شفاعت ما را داشته باشد. مثل غذای نذری ما در ماه محرم یک مراسمی هم در مسیحیت است به نام عشاء ربانی که بخشی از نان را به ما می­دهد و عیسی در انجیل گفته بخورید این ؟؟؟؟؟؟/ خون من است و گوشت تن من است.