گفتگوی سوگواران سال سوم جلسه اول

بسمه تعالی

جلسه اول 21/9/90

خالصی: در سال گذشته این سلسله جلسات آغاز شد و بازخورد خوبی هم داشت، دوستان تاکید داشتند که دوباره تکرار شود، بنده به عنوان افتتاح آغاز می­کنم و سعی می­کنم که عرایضم تکرار نشود و مباحث زیادی را مطرح کنم.

تاکید من روی قضیه عاشورا و حرمتی که مردم ایران برای عاشورا و واقعۀ کربلا قائل هستند و روی جنبۀ استتیک و فلسفی کار است و نظرات شخص بنده است.

یک حسینیۀ کربلایی­ها در بازار چهارراه گلوبندک داریم که اینها یک مراسم آیینی بسیار دلنشینی دارند که مثل بسیاری از هیئتهای شهرهای دیگر ایران. خیمه­ای در آنجا ساخته می­شود و اهالی کربلا که یک روستایی بنام تُوِیرَج که طبق اساطیر و افسانه­ها و باورهای خودشان در روز عاشورا برای کمک به امام حسین رفتند ولی دیر رسیدند و لحظه­ای که رسیدند خیمه آتش گرفته بود و اهل حرم به اسارت رفته بودند، اینها در روز عاشورا یک ساعت قبل از عاشورا هیئتشان وارد خیابان شده و به مسجدی می­رود که اسم مسجد را فراموش کردم و نماز می­خوانند و برمی­گردند و جمعیت خیلی زیادی هم می­آید و اینها بعد از اینکه از مسجد خارج می­شوند یک مقداری سینه­زنی و زنجیرزنی دارند و بعد از فاصله 700 – 800 متری مانده به چهاراه گلوبندک تا آنجایی که خیمه هست، ناگهان با سرعت زیاد می­دوند و خانم­های عرب و اهل کربلا هم پشت سرشان هستند و وقتی می­رسند به چهارراه، آن جمعیتی که از قبل در خیمه هست و همه هم لباس سرخ پوشیده­اند و یک شکلی از شبیه خوانی و تعزیه خوانی را دارند، خیمه را آتش می­زنند و این جمعیت شروع می­کند به داد و فریاد و گریه و جیغ­های آنچنانی و خیلی تاثیرگذار است ولی جالب این است که این هیئت هر سال دیر به چهاراه می­رسد، هر سال دیر می­رسد. و این یک نکته است که هر سال برای نجات اهل حرم دیر می­رسد. می­خواهم برگردم بحث کارکرد آیین­ها. این هر سال روز عاشورا تکرار می­شود، البته شبیه این را در خیلی از جاهای ایران داریم. تعزیه تکرار مداوم است اما به این شکل بسیار نمایشی و یک مقدار هم غیر عقلانی در اینجا هست که من به عمد گفتم.

داستان دیگری مولانا در مثنوی دارد که شاعری وارد شهر حلب می­شود و در آنجا مردم شیعه هستند و می­بیند که مردم عزادار هستند و گریه می­کنند. می­پرسد که جریان چیست؟ می­گویند که امام حسین کشته شده و اینها برای امام حسین گریه می­کنند. شاعر می­پرسد که کی کشته شده است؟ می­گویند که مثلاً 600 سال پیش. بعد شاعر می­گوید که آن موقع کشته شده و شما الان گریه می­کنید. بعد مولانا به عنوان یک نخبه فرهنگی زمان خودش اعتراض می­کند و از زبان آن شاعر می­گوید که پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زان که پس مرگی است این خواب گران.

شاعر در اینجا توجه به جنبه تکراری آیین ندارد. حالا یک داستانکی یا لطیفه­ای هم به عنوان مزاح من شنیدم که چند سال پیش یک خارجی آمده بود و شب عاشورا دیده بود که مردم گریه می­کنند و سینه می­زنند با زجر و تباکی و ظاهر داستان سوزناک است پرسیده بود که جریان چیست؟ در جواب گفته بودند که امام اینها 1400 سال پیش کشته شده و دیشب خبرش به اینها رسیده است. این مزاح بود و جنبه جک و لطیفه داشت ولی خیلی قشنگ بود و اینکه همین الان این خبر رسیده و جمله مشهور کل ارض کربلا، کل یوم عاشورا، بازتاب خیلی خوبی دارد و اینکه این اتفاق هر آن در حال تکرار است. تکرار آیین در عاشورا را می­خواهم مطرح کنم و اینکه خود آیین ذاتاً با تکرار معنی پیدا می­کند و این نقصی برای آیین نیست بلکه ویژگی آیین است و این مقدمات بحث بنده است.

انسان را اگر بخواهم تعریف کنم برخلاف آنچه که گفته می­شود که انسان حیوان ناطق است و یا تعریفات گوناگون دیگر، یک مکتب فکری این می­تواند باشد که انسان موجودی است مرگ آگاه یا مرگ اندیش. و البته "اندیش" و "آگاه" به معنای دقیق کلمه نیست که به مرگ بیاندیشد یا از مرگ آگاهی داشته باشد، بلکه انسان خواسته یا ناخواسته با تنها واقعیت گریزناپذیر هستی خودش مواجه شود که مرگ است.

یعنی هر اتفاقی در حیات هر انسانی می­تواند بیافتد و می­تواند نیفتد. هر اتفاقی که شما در نظر بگیرید مثل پدر شدن، مادر شدن، متمول شدن، حکم داشتن، قدرت داشتن و محبوب شدن ولی مرگ تنها واقعیتی است که جزء ذات حیات بشری است. به نظر من انسان با این واقعیت گریزناپذیر برخوردی دارد و آن این مصرعی است که می­گوید: ای رها گردیدگان، آن سوی هستی قصه چیست؟

که البته پرسش است، ولی انسان می­آید و از طریق آیین که حالا به این موضوع خواهم پرداخت که تمرکز من بر عاشورا چگونه خواهد بود؟ به چه شکل بر این مرگ غلبه می­کند؟

این با عدم و با توحید و با نیستی که در برابر انسان وجود دارد، این انسان مرگ آگاه و مرگ اندیش که به نظر من تعریف انسان با دین باشد و چون انسان می­تواند ناطق باشد و می­تواند نباشد - نطق به معنای عام داستان را در نظر بگیریم- ولی مرگ حتما جزء آن هست. با القای زمان از طریق آیین و تکرار آیین یک برخورد ابزارگونه­ای با زمان می­کند و انسان ذاتاً زمان ستیز است و تمرکز من بر زمان است و اگر تاریخ بشر را طبق آنچه که تعدادی از متفکران تقسیم بندی کرده­اند و گفته­اند که دورۀ اولیه حیات بشری دورۀ نمادپردازی، رمزپردازی، سمبلیسم، ادبیات، تخیل، دین، شعر و اسطوره و امثالهم هست _در یک حوزۀ معنای کلی-  و افسانه­ها در آن دوره پا گرفتند و دوره دوم دورۀ عقلانیت فلسفی است و با سقراط در یونان باستان شروع شده و دوره سوم دورۀ علمی یا علم تجربی است که دستاورد تکنولوژی کم دارد، به نظر من از دورۀ اولیۀ بشر آنچه که برای انسان امروزه باقی مانده و ما به عنوان یک انسان در ابتدای هزاره سوم می­توانیم از آن استفاده کنیم آن جنبه استتیک و زیبایی شناختی است که اساطیر و افسانه­های مربوط به دورۀ اول دارند. از این جنبۀ استتیک که جهان را سراسر نماد و رنج می­بینیم، ما در زبانهای اولیه اغلب به این برخورد می­کنیم که واژگان فلسفی ندارند و کلمه­ای برای وجود و هستی ندارند و بعضاً برای مرگ و برای زندگی.

و بسیار از امهات زندگی بشر می­بینیم که در این زمانها معادل واژگانی ندارد چرا که انسان اولیه از طریق نماد و رمز برخورد می­کند نه از طریق زبان. به جای اینکه با مرگ مواجهۀ عقلانی و صورت بندی منطقی داشته باشد از طریق ایجاد اختراع، اکتشاف و یا همسان سازی یک ایزد یا خدا با مرگ یا با حیات مواجه می­شود و همۀ اینها در نمادها تجلی پیدا می­کنند. و این تنها جنبه­ای است که برای انسان امروز باقی مانده است. اگر زمان را اینگونه در نظر بگیریم که انسان یک حیات عادی دارد و یک مجموعه­ای از لحظات است و یک زمان خطی و عینی و گذراست که استمرار دارد و در پایانش هم مرگ و عدم هست و یک حرکت خطی دارد و می­شود با عدد هم آن را شمرد و یا به تعبیری زمان ناسوتی است در مقابلش ما زمانی داریم که در آیین خودش را جلوه­گر می­کند و یک لحظۀ جاودانه است و این است که همیشه اهالی روستای تویرج دیر می­رسند و مثل این است که خبر تازه به اینها رسیده و یک سرمد، یک آن، یک در هست و این می­شود گفت که یک دگرگونی و واژگونی تاریخ و زمان _ تاریخ به معنای دانش نمی­گویم_ منظور زمان خطی است، صورت می­گیرد.     

انسان مرگ اندیش و مرگ آگاه که این "اندیش" و "آگاه" را به معنای مجاز کلمه بکار می­برم که دقیق هم نیست در نمادپردازی در حیات خودش گمان می­کنم که به اسطوره­ای (اسطوره به معنای(Meath دل می­بندد و آن اسطوره خدای نباتی یا خدای رویش یا خدای حیات یا خدای برکت بخش هست. انسان اولیه در حیات مستمر خودش در زمستان مرگ و افسردگی جهان را می­دید و پس از آن بهار بود و رستاخیز و دوباره زندگی از سر گرفته می­شد و این دو معنا برای انسان بدوی دارد. یک صورت بندی منطقی نمی­کند از اینکه ما برزگری و کشاورزی را کشف کردیم و دانه را در زمین می­گذاریم و بعد بهار این را کشف می­کنیم بلکه نمادپردازی می­کند در صورت چیزی که امروز به آن خدا یا ایزد یا خدای نباتی و گیاهی می­گوییم و به آن احترام فراوان می­گذارد و اینکه احترام زیاد می­گذارد و در حد خدا می­بیند و سال گذشته تعبیری بکار بردم به نام خدای شهید شونده یا خدای میرنده، این به این دلیل است که فقط این نیست که فقط موجب بقای نفس شده و جمعیت افزایش پیدا کرده و شکار راحت­تر است و قبیله استمرار پیدا می­کند، بلکه به همان معنای اولیه مقابله با زمان و مرگ است چرا که دانه درزمین کاشته می­شود و دوباره در بهار سبز می­شود. البته این اسطوره­های خدای نباتی از نظر تاریخی همگی با دوران کشف کشاورزی توسط زنان همزمان است و مرگ دیگر عدم مطلق نیست و یک نوع رجعت است همچون بذری که در خاک هست. مولانا هم می-گوید:

کدام دانه در زمین فرو رفت که پر برون نامد                                   چرا به دانه انسان این گمان باشد

یعنی یکسانی انسان با امر کشاورزی و یا همان دانه. در رستاخیز بهار که ما این ایزد نباتی را اگر بخواهیم به عنوان یک چهره بررسی کنیم در طول تاریخ چهره­ها و مصادیق بسیاری دارد که شکل برخورد مردم ایران در طول 1400 سال اخیر با این داستان شکل برخوردی است که با همان خدایان نباتی در آسیای صغیر در بین­النحرین و در تمام دنیا شده است. یعنی امام حسین را یک ایزد نباتی برداشت کرده­اند و آن نسبت را با آن برقرار کردند همان شکل، نسبتی و آدابی که در برخورد با ایزد نباتی است برای واقعۀ عاشورا است نه برای حضرت سید الشهدا.

از مهمترین مصادیق ایزد نباتی، ایشتار هست در بابل، سیتیا در هند، اوزیس در مصر، پرژاپتی در هند، مانی، حلاج در دورۀ اسلامی بوجود می­آید، مهر یا میترا که ایرانی است، دیونوس است که لفظی که برایش بکار می­برند مصائب دیونوس است، یا عیسای ناصری که مسیحیان به آن معتقدند، نه آنچه که مسلمانان و نه آنچه که تاریخ به آن معتقدند است بلکه عیسایی که باور مردم مسیح است را عرض می­کنم. و همچنین اساطیر بدوی که در میان مردم آفریقا، سرخپوستان یا در میان اهالی سیبری وجود دارند که این اسطوره­ها که نگاه می­کردند که جهان دوباره بوجود می­آید از طریق آیین موجب تکوین عالم می­شدند و ما از امام حسین در فرهنگ شیعی یک تعبیری داریم بنام ثارا... که دو تا ترجمه کرده­اند یکی اینکه خونخواه او خداست و قصاص او با خداوند است ولی ترجمه­ای که مردم عادی کرده­اند و ظاهر این کلمه هم در ادبیات عرب و کتاب المعجم هم همین است، خون خدا.

ما در تاریخ داریم که انبوه متکلمان شیعی، فقهای شیعی و اندیشمندان در دوران معاصر که به کرات، اما در دوران گذشته هم ایضاً می­گفتند که برای فرار از ؟؟؟؟؟؟  که اهل مشبه باشیم واهل مجسمه باشیم ترجمه نکنید که خون خدا، چرا که خدا جسم ندارد که خون ریخته شود، یک مقداری در اینجا بحث مجاز و استعاره و مثال و ... پیش میاید ولی عامه مردم برخوردی که با امام حسین دارند و آن شفاعتی که از امام حسین می­خواهند و آنکه به عنوان یک منجی به امام حسین نگاه می­کنند، برخوردی است که کانّه خد است. بحث کلامی نمی­کنم که بحث اعتقادی مطرح شود که آیا واقعاً نسبت ائمه با خداوند چیست و تجلی حضرت الهی هستند و انسانهای کامل هستند و ... اینها مباحث کلامی است ولی تمرکز من بر برداشتی است که مردم و عامه ایرانیان در طول تاریخ از واژه ثارا.. داشتند و یا تصوری که از ائمه دارند و از کودکی هم بنده این پرسش را داشتم و از خیلی­ها هم شنیدم که آنها هم این سوال را داشتند که چرا برای امام حسین، امام سوم شیعیان اینقدر ما مراسم داریم و ده روز و بیشتر و برای بقیه ائمه نیست و خوب حضرت علی هست که تنها امامی است که به خلافت رسید و ائمه دیگر هستند و تمام ائمه طبق روایات و اعتقادات شیعی به شهادت رسیدند. چرا برای امام حسین؟ امام حسین چه ویژگی دارد که ثارا... می­گوییم؟ چه داستانی هست که می­گوییم کل ارض کربلا کل یوم عاشورا؟ این ویژگی چیست؟ این را فکر می­کنم که از جهت کمّی بپذیریم که در میان ائمه امام حسین برجسته­تر است و این را عرض می­کنم که به هیچ وجه کلامی صحبت نمی­کنم و انبوه کتابهایی که در مورد امام حسین نوشته شده است قبل از دوران روشنگری اخیر یعنی قبل از مشروطه و قبل از اینکه ما افکار مدرنو روشنفکری داشته باشیم و بخواهیم تحلیل کنیم ببینیم که چقدر روایت و حدیث داریم و چقدر مردم سقاخانه ساخته­اند و چقدر مکتب­های هنری در نقاشی و مینیاتور داشتیم در باب امام حسین و این برجسته بودن برمی­گردد به همان داستان نسبتی که مردم به غلط یا درست با امام حسین داشتند. اساطیر رویش یا خدایان نباتی _به هیچ وجه در اینجا قصد ارزش داوری مذهبی و دینی هم ندارم_ این خدای برکت بخش که با مرگ خودش موجب رستاخیز مجدد می­شود و اگر این اتفاق نیفتد و اگر خداوند به تعبیر کشته نشود و از بین نرود و نمیرد، به هیچ وجه زندگی ادامه پیدا نمی­کند، موجب تعظیم و تکریم و تجلیل از خداوند به این معنا خواهد شد.   

مرگ عالم، کیهان، هستی، طبیعت در زمستان و رستاخیز در بهار، با این معترضه­ای که باید در اول می­گفتم این است که انسان اولیه(دوران کهن) به هیچ وجه این تمایز و تفکیک و این خط بین خودش، خداوند، عالم، کیهان، طبیعت و سبزه را قائل نبود، یعنی یک نوع همسانی و وحدتی بین کیهان و عالم و آدم و همۀ حیات بشری و مرگ بشری که با آن مواجه می­شد و مردن مردم را می­دید که این را در نمادپردازی به شکل خدای نباتی مجسم می­کند و به هیچ وجه در حیطۀ تکامل ادیان که ما بعداً در دینهای الهی با آن برخورد می­کنیم نباید مطرح شود در همان فضای اساطیری و آن مه آلود بودن اساطیر هم برای ما مشخص است و چون فضا همان بیان شاعرانه­ای دارد که در ابتدا هست.

از مصادیق خدای نباتی عیسای ناصری و دینوسوس جالب است که دینوسوس که از خدایان یونان هست دقیقا به معنای کودک خداست و تعبیری که در مسیحیت برای عیسای مسیح دارند، فرزند خداست. یک مراسم آیینی در بین­النحرین داشتند برای مصائب تموز و در مورد مرگ و اینکه تموز کشته می­شده و می­گفتند تموز صالح و معصوم و کسی که گناه نکرده بود و به هیچ وجه نمی­خواست کشته شود، و اهل صلح و سلام و جنگ نطلبیدن بود این وقتی کشته می­شود دوباره از میان مردگان برمی­خیزد. یک رشته آیینهای متداولی داشتند که بر مصائب تموز گریه می­کردند و کسی بود که بی­گناه بود و تازیانه خورد و بدنش خون آلود شد و پس از مرگ هم رستاخیز شد و این تموز در تاثیری که دارد ما در دین مانداییان ایران و عراق این را می­بینیم که دین ماندایی یا صابئین که برای یحیی قائل هستند. یحیی تعمیم دهنده هم می­دانیم که کسی که بشارت داد که مسیح می­آید سرش بریده شد و ما هم برای امام حسین هم قائلیم که سرش بریده شد و مراسم تشت که توضیح خواهم داد سیاوش هم ایضاً.

این تموز پس از دورانی که ادیان الهی یا ابراهیم و ادیان سامی اوج می­گیرند و ثبات پیدا می­کنند و رشد می­کنند منتقل می­شوند و در دین صابئین ماندایی و در شخصیت عیسای ناصری به اوج خودش می­رسد. یعنی مصائب مسیح تکرار می­شود همان داستانی که از نظر تاریخی دگرگونه است. و همچنین برخواستن تموز همچون عیسای ناصری و دیگران، همچون اندیشه رجعت شیعی است که ما معتقدیم که برخواهند گشت و انتقام خواهند گرفت و بر مرگ غلبه خواهند کرد و نسبت مرگ و شهادت را هم توضیح خواهم داد.

این خدای نباتی به تعبیری می­توان گفت که اگر انسان اولیه را در نظر بگیریم که هیچ تمایزی بین عرفی و قدسی قائل نبود و زمان را مقدر و حیات را مقدس می­دانست و این تفکیک بین امور را که ما در غیاب ناحق دچار آن هستیم، قائل نبود یک نوع فراگیری و یک نوع شمول و یک نوع کلیتی از تقدس در جهان می­دید با آیین آساطیری خودش که در اسطوره سیاوش در نوروز به اوج خود می­رسد یا آیین اساطیری یا اسطوره آیینی، انسان چون خودش را با عالم و آدم همسان و همراه و همدل و هم جهت می­بیند با این کارکرد آیینی و با آیین ورزی خودش موجب تکوین عالم و کمک کردن به عالم در تجدید حیات می­شود در غلبه بر مرگ و از بین بردن زمان به جهان کمک می­کند که دوباره نیروهای آفرینش قدرت پیدا کنند و آفرینش و خلقت الهی استمرار پیدا کند. بنابراین تصور یک خدای نباتی جدای از اینکه از نظر اعتقادات مذهبی و دینی مورد پسند نیست ولی یک گزارش معنوی است از یک پدیده مالی که در دنیا رخ می­دهد و پدیده­ای که انسان کشاورز با آن مواجه است، مرگ و زندگی.

و این تاویل معنوی و تفسیر روحانی از عالم و از حیات بشر بسیار به نظر من جذاب است از جنبه زیباشناختی و فلسفی به خاطر اینکه به جای اینکه بیاید با واژه­های زندگی و مرگ و غلبه بر مرگ و با واژگان ادبیات دینی صحبت کند با نمادهای شاعرانه و میتولوژیک صحبت می­کند یعنی می­گوید که ایزد نباتی و کشته شد و دوباره بدنیا آمد و بارانی که موجب احیا و رستاخیزی جهان می­شود همان اشکی است که ما باید به عنوان یک انسان بریزیم تا بتوانیم کمک کنیم به بوجود آمدن دوباره خداوند. این تفسیر میتولوژیک و اسطوره شناختی از تغییرات کیهانی و عالم کاملاً روحانی و معنوی است و با تفکیک امروزۀ ما می­گوییم روحانی است از یک واقعۀ مادی یا یک واقعۀ فیزیکال. آن دوره چنین تفکیکی نداشتند.

اهل حق یک دین عرفانی که در کردستان ایران و عراق هستند که اعتقادات خاصی دارند و راز جذابیتشان در همان کهنگی و عدم آلایش یا عدم اختلاس و التقاط با ادیان دیگر است و اینها معتقدند که خداوند در هر دوره­ای یک تجلی دارد که به تعبیر خودشان دون می­گویند – دون به معنای مظهر و تجلی و جلوه هست_ که در ادیان هندی هم داریم که به آن اباتاره می­گویند. به تعبیر شاید گفت که خداوند در یک انسان حلول کرده و یا یک انسانی تجسم خداوند است و هوشمند شدن خداوند بر روی زمین است. همان تصوری که مسیحی­ها در مورد عیسای ناصری دارند. آقای عالی قلندر در باب پیر شالیار که شالیار همان شهریار هست. ایرج بخوانندم پور فریدون همانند سیاوش خونم می­جوشد، سراسر جهان بلوا می­شود. باز این چه شورش است که در خلق عالم است. من حسین پور شهنشاه هستم تن بدون سر، برداران با من دشمنی کردند بیان شدم یوسف. سه مرتبه دونم به آن تشتن طلا رفتم در تشت طلا شکارم کردند و سر درخشانم را جدا کردند. به امام حسین یک تعبیری دارند که بابا یادگار می­گویند، این یادگار هم بحث همان القای زمان را به ذهن من می­آورد و بابا چون خداوند هم پدر است و ملاصدرا هم می­گوید که خداوند را می­توانیم پدر خطاب کنیم. مسیحی­ها هم پدر خطاب می­کنند.

به امام حسین می­گوید که دخیل و ؟؟؟؟؟ را از تو می­خواهم. جمشید جمع بند و می­بینید که یک اسطوره ایرانی، سامی و اسلامی همه با هم هستند. نگهدار راههای تنهایی، تویی ایرج، یحیی، سیاوش­کی (شاهزاده) و آنگاه بصورت حسین در کربلا کشته شده است. با این صراحت و شیوایی و فصاحت کمتر جایی دیده­ام که به این شکل داشته باشد. در مورد مانی هم باید بگویم که مرگ مانی هم اینگونه بوده که مانویان تعزیه داشتند و در الفهرست ابن ندیم ما متون مفصلی داریم بنام تعزیه مانی که مانویان این متن را ئاشتن دو جالب است که اگر با تعزیه­هایی که امروز در مورد امام حسین هست مقایسه کنیم آنها هم مظلوم بودند و آنها هم به نوعی معین البکا داشتند و رنگ لباسهایشان متفاوت بوده و جالب است که این تعزیۀ تراژدی و رنج و مرگ مانی هر ساله توسط مانویان تکرار میشده در روز برزگداشت مانی. در حالی که در آیین مانی عزاداری برای مردگان نهی شده و منع شده است همچون زرتشتیان. و فکر می­کنم که این تناقضی نیست که برای مانی عزاداری شود و برای دیگران نه، بخاطر اینکه مرگ مانی مردن نیست و مرگی است که موجب تجدید حیات جهان می­شود برای انسانها و جهان و هم برای خود مانی و همچون مسیح که با مرگ خودش جهان را نجات داد از دید مسیحیان.

خدای رویش نماد است و تکرار می­کنم که نماد است و این خدا به معنای تصویر اعتقادی و کلامی به هیچ وجه نیست بلکه رمز و سمبلی است که باید در بحث رمزشناسی نسبتش را با جهان بررسی کرد. این یک تاویلی از تاریخ بدست می­دهد، یک گزارش از عالم مثال و عالم خیال. بهترین تعبیر که پیدا کردم این بود که بگوییم که انسان اولیه کیهان، جهان و زمان را تاویل می­کند یعنی با بوجود آوردن یا ذهنیت داشتن از این اتفاق در شکل یک خدای نباتی معنای دگری از آن برداشت می­کند. و البته این تعبیر مولانایی هم هست. بنابراین اگر خدای نباتی را مرتبط بگیریم با تکوین عالم و ایجاد عالم و خلقت و احیا و استمرار حیات بشر و با کشاورزی و غلبه بر مرگ که بر دو معناست که زمستان گذراست و بعد بهار هست و زندگی ما ادامه خواهد یافت و همچون دانه­ای که در آب فرو می­رود و دوباره برمی­آید بنابراین موجب نهایت تجلیل و تکریمی می­شود که نسبت به خداوند می­شود ابراز کرد.

در بحث از نسبتی که مردم در ایام محرم با حضرت سیدالشهدا دارند ما خیلی دیدیم که روشنفکران دینی، پژوهشگران و اهالی تاریخ به داستان سیاوش اشاره کرده­اند و تصوری که مردم ایران پیش از اسلام از سیاوش داشتند و نسبتهای آیینی که با سیاوش برقرار می­کردند و ما می­بینیم که در ایام محرم این تکرار می­شود و شاید این پاسخی باشد برای آن سوال ابتدایی کودکانه بنده که چرا امام حسین برجسته­تر شده است. و مسلما ائمه کلهم نور واحد. ولی چرا عزاداری که ایرانیان برای امام حسین دارند بیشتر و تاثیرگذارتر است و تا محرم و صفر هم ادامه دارد؟

من چند مورد را اشاره می­کنم، عده­ای گفته­اند که ریشه اسطوره سیاوش ایرانی است و عده­ای گفته­اند که ایرانی نیست. از 3000 سال پیش ما نمونه­هایی از اسطوره سیاوش را داریم. وقتی می­گوییم اسطوره سیاوش تاکید بر مرگ بر مظلومیت و جنبۀ صلح جویی و حتی حاضر نمی­شود که بجنگد و ما می­دانیم که شب آخر طبق بعضی از روایتهای تاریخی که در مرثیه­ها و روضه­ها خوانده می­شد و آن مهمتر از آنچه که علمای تاریخ به آن معتقدند، امام حسین می­گوید من نخواهم جنگید و اجازه بدهید که برگردم که مخالفت می­کنند و یزید هم می­گوید که سکوت هم نباید بکنی.

سیاوش برای اینکه نشان دهم این خدای نباتی است و این نسبت را با امام حسین و تصوری که مردم از امام حسین دارند برقرار کنم تذکر بدهم که سیاوش دو تا معنا برای این کلمه بکار برده­اند یکی دارنده اسب سیاه و دیگری اینکه مردی که از تاریکیهای مرگ برمی­گردد و این ایزد نباتی یعنی سیاوش که غلبه بر مرگ هستو مرگ سیاوش زمستان هست و تولد فرزندش بهار هست و ما در شاهنامه داریم و وقتی سیاوش مورد امتحان قرار می­گیرد و  سودابه به او تهمت می­زند، به آتش می­رود و یک نوع آزمایش وفاداری و صحت و راستی است که در ایران باستان به آن ور می­گفتند و هر کس که از آتش سالم بیرون می­آمد بنابراین راستگو بود. این شکل آتش نمادپردازی و سمبلیک خزان است و ما در داستان حضرت ابراهیم هم دیدیم و این هیچ منافات و تعارضی و یا نسبت متفاوتی با قرآن کریم که داستان حضرت ابراهیم را بیان کرده است. و در این داستان من فقط نوع رمزپردازی را تاکید دارم. وقتی که پاییز می­رسد و سیاوش به آتش می­رود و زمستان می­رسد و می­میرد و بعد بهار هستو تولد کیخسرو. اسطوره سیاوش یک مقداری مدرن­تر است در اساطیر معنوی خود خداست که دوباره احیا می­شود و ما آداب آیین سیاوشون را داریم که در کتاب مشهور خانم دانشور به آن اشاره شده است که مربوط به نوروز است و اینکه ما کمک می­کنیم به ایزد نباتی با گریه و زاری که دوباره جهان و خدای حیات و رویش احیا شود. یک سیاح چینی توصیف می­کند که مردم بخارا می­گویند فرزند خدا در ماه هفتم(یعنی زمستان) مرد و استخوانها او گم شد، سیاه می­پوشند، عزا می­گیرند و گریه کنان بر سینه می­زنند، بر مزارع می­روند تا بدن فرزند خدا را پیدا کنند، تصوری که از عیسای ناصری می­شود، این البته برای سیاوش گفته می­شود. ولی ببینیم که تکرار مثالی و الگویی آن در داستان عیسای ناصری هم هست و چیزی که برای سیاوش گفته­اند این است که از خون سیاوش گیاه بوجود می­آید (خدای نباتی) و آن درخت و آن گیاه را درخت نخل می­دانند. ما الان مراسمی داریم در میبد و کاشان و یزد بنام نخل گردانی. که سالهاست داریم فکر می­کنیم که این نخل گردانی شباهتی هم با درخت نخل ندارد و چوبش هم از درخت سرو هست ولی این بازمانده آیین سیاوشان است که برای امام حسین الان بکار می­رود و خود سیاوش از درخت بوجود می­آید و ما در اساطیر ایزدگونه از خلقت عالم داریم که خدایان یا اسطوره­های بزرگ از درخت بوجود می­آیند. مثل آدمو حوا و نسبتی که با درخت مقدس و یا با درخت معرفت برقرار می­کنند و بعد از این ارتباط ناگهان آدمو حوا، آدم و حوا می­شوند یعنی انسانیت انسان پس از آنکه میوه ممنوعه را چید شکل گرفت و قبل از ان که انسان نبود و در بهشتی بود که آرزوی تمام بشر هست ولی انسانی که دچار رنج و زمان و مرگ و ناراحتی و الم هست نسبتش با این درخت معرفت شکل گرفت و همچنین در اساطیر زرتشتی داریم که مشی و مشیانه که همان آدم و حوا هست که از گیاه ریواس بوجود می­آیندو گیاهی است که از داخل این مشی و مشیانه بوجود می­آیند و همچنین جناب بودا که از نیلوفر بوجود می­آید.

در مورد مشابهت­ها یا هم جهتیهای نسبتی که مردم با امام حسین برقرار کرده­اند و آداب عزاداری را فقط صحبت می­کنند نه بحث مذهبی یا اعتقادات شخصی من یا دیگری باشد، آن نوع نگاهی که مردم دارند برخوردی که می­کنندو در ناخودآگاه جمعی­شان شکل گرفته و به هیچ وجه محصول مذهب یا تاریخ نیست، ما تشت طلا را داریم که اشاره کردم اهل ............ می­گویند که ما سه مرتبه رفتیم و دونم رفته به تشت طلا و سر یحیای تعمیم دهنده را سالومه زن پادشاه ............... خواست و یحیی را سرش را در تشت گذاشتند و بردند و در و ما می­دانیم که مراسم تشت الان هم در میان اردبیلی­ها و آذری زبانها روی تشت حساسند و این کار را می­کنند.

در آداب سیاوشون هم اشک ریختن بر مرگ سیاوش موجب می­شد که جهان و زمین نوزایی پیدا کنند و هر دو شاهزاده هستند و اصالت نسب دارند و هر دو دردناک کشته می­شوند و هر در غربت کشته می­شوند و هر دو نمی­خواهند که بجنگند. یعنی اینجا برخلاف تعبیر خیلی­ها حماسه نداریم در نسبتی که مردم در روضه­خوانی­هایشان دارند نه در نسبتی که دکتر شریعتی یا استاد مطهری یا انقلاب اسلامی یا دوران معاصر بوجود آمده که ما برخورد حماسی باید داشته باشیم، در آن برخوردی که مردم در 1000 سال دارند تمرکز می­کنیم و برخوردی است که امام حسین به هیچ وجه جنگ طلب نیست. سیاوش هم حتی زره می­پوشد ولی حاضر نمی­شود بجنگد در اوج مظلومیت و اصولگرایی اخلاقی که دارد، سر هر دو بریده می­شود و در تشت گذاشته می­شود و یاران اندکی دارندو همۀ یاران هم کشته می­شوند و بدن هر دو هم در بیابانها رها می­شود و هفته پیش هم با آقای زمانی صحبت می­کردیم که سر امام حسین که بریده می­شود چگونه به شام در سوریه می­رسد؟

اگر از تاریخ بگذریمو از فیزیک این سر که چگونه سالم می­ماند و اینکه حتی با قرآن سخن گفته را رها کنیم ما با یک تکرار تاریخ مشابهیم که در همۀ اساطیری که اسمشان را آوردم تکرار می­شود و این تکرار تاریخ است و یک تاریخ ازل و ابد یعنی همان لحظۀ مقدسی که در ابتدا عرض کردم یک آن و یک سرمد و همان کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا یعنی آیینی که موجب القای تاریخ می­شود.

غذای نذری که ما می­خوریم مشابهتهای که با عشا ربانی در آداب مسیحیت دارد را عرض کردم و وقتی که عیسای ناصری می­گوید که بخورید از این نان که جسم من است و بخورید از این شراب که خون من است. مسیحی­ها معتقدند که این موجب می­شود که مسیح واقعاً به تعبیری در بدن انسان حلول کند و ما در غذای نذری شاهد هستیم که ما واقعاً یک نوع تبرکی برای آن قائل هستیم و دیدیم که مردم علاقمند هستند که غذای نذری بخورند و واقعاً یک نوع استعلایی خودآگاه یا ناخودآگاه اگر مذهبی باشیم برای این غذای نذری و عشا ربانی قائل هستیم که در بحث خدای نباتی یکی از مباحثی که مطرح می­شد که رمزپردازی و نشانه شناختی بود بحث غذا و تغذیه است و این جنبۀ بیولوژیک ندارد یعنی اینگونه نیست که من تغذیه می­کنم و زنده می­مانم و پس خوب است بلکه بر مرگ غلبه می­کنم به معنای اینکه زمستان از بین می­رود و زمستان ثابت نیست و یک زمان فیکسی ما داریم به نام زمان مقدس، زمانی که زمان فریز و منجمد می­شود. و اینکه تکرار که ذات آیین است و اهالی روستای تویرج دیر می­رسند و مولانا اصلاً توجه ندارد که این یک آیین است نه یک عزاداری که حتما امام حسین باید امروز کشته شده باشد، این یک آیین است و با اینکه مولانا خودش خواسته و ناخواسته بانی آیین­هایی شده مثل مراسم سنا، ولی اینجا آیین را درک نمی­کند بخاطر اینکه نخبه است و از عالم دیگری است. این القای زمان که توسط آیین صورت می­گیرد با تکرار یک نمونه­ای که از ازل بوده ثارا.. که خدا از ازل بوده و سیاوش هم همچنین چون از درخت بوجود می­آید با تعلیق زمان ما یک نوع هم هنگامی با واقعه کربلا پیدا می­کنیم یعنی وقتی اهالی روستای تویرج در بازار می­رسند واقعا جیغ­هایی که می­کشند یک ناظر بیرونی واقعا متاثر می­شود چرا؟ چون آنها هم هنگام می­بینند خودشان را و می­بینند که همین الان خیمه دوباره سوخت و همین الان زنان حرم به اسارت می­روند و همین الان شمر پیروز می­شود و همین الان سر امام حسین بریده می­شود و این نوع هم هنگامی را از طریق آیین می­توانیم ایجاد کنیم. که این به عالم حسیات و ذوقیات و آن دوران  اولیه و آن عالم میتولوژیک برمی­گردد. از طریق تکرار این آیین زمان تاریخی به زمان حال منتقل می­شود و ما با عاشورا معاصر می­شویم و بنابراین واقعاً کل یوم عاشورا و زمان فیکس می­شود با استفادۀ ابزاری از آیین.

به نظر من در تحلیل آیین عاشورا و تکرار آیین عاشورا باید با توجه به این منظر صورت بگیرد یعنی توجه به فلسفی و زمان شناختی یک نوع انسان شناسی دوران کهن را داشته باشیم و بدانیم که انسان دوران کهن که در از طریق اساطیر تفکر خودش را ابراز می­کرده است با واژه­های فلسفی یا علمی سر و کار نداشته بلکه با رمزها سر و کار داشته و ما از طریق تحلیلی این رمزها می­توانیم یک نوع تفکر بدوی را برای خودمان پیگیری نماییم اگر جنبه استتیک را قائل باشیم. این که تحیلی کنیم که چرا باید گریه کرد؟ یا اگر تحلیل کنیم که این یک بعد حماسی دارد و یا مبارزه با ظلم و زور هست و یا آن چیزی که اصلاح طلبان آن دوره می­گفتند که امام حسین برای اصلاح امت جدش قیام کرد که جمله خود حضرت سیدالشهدا هست و یا اینکه چند وقت پیش دیدم که مثلاً شعور باید اول باشد و بیشتر باشد و یا شور حسینی؟ اینها به نظر من بیراه و گمراه کننده است یعنی به ریشه­های این داستان توجه نمی­کند که بحث معرفت و شعور و شور نیست بلکه یک نوع همسانی و هم هنگامی با جهان است که حرکتش را ادامه دهد و بحث عاشورا به نظر من بیشتر اگر بخواهیم تحلیل کنیم یک بحث فلسفی، انسان شناختی است نه اجتماعی، نه دینی و مذهبی و فقهی و کلامی.

اسلام زاده: صحبتهای آقای خالصی دربارۀ نهادینه­های اسطوره­ای واقعه عاشورا و آن ایینی که تکرار می­شود ریشه در هزاره­های کهن دارد و ما وقتی به زندگی اسطوره­ای انسان در تاریخ نگاه می­کنیم یک دانشمند آلمانی یک تعبیری دارد که می­گوید انسان ابتدایی در تکریم اندیشه­ها و مفاهیم دینی که دارد در ابتدا خدایان لحظه­ای را خلق می­کند با توجه به آن چیزی که در زندگی می­بیند و در اطرافش هست و رعد و آسمان و خورشید را می­بیند و همۀ اینها یک جنبۀ خداگونه برای او پیدا می­کند اما این خدایان دقیقاً برخلاف دوره­های بعد که تکوین می­شود و این اندیشه تکامل پیدا می­کند دیگر خاصیت رجعت کنندگی و بازگشت را ندارند. یک رابطه­ای که در صحبتهای آقای خالصی بود و می­خواهم به آن اشاره کنم بحث مفهوم سازی اسطوره هست در سیر تکامل این اندیشه­های دینی که در هزاره­های گذشته بوجود می­آید و تا به امروز می­رسد. یعنی نگاهی که امروز به واقعه عاشورا و این آیین­ها می­شود در طول تاریخ در ظاهر و در شیوه­های اجرای آیین شاید تغییراتی را دیده باشیم اما در جنبۀ اسطوره شناسی داستان هنوز آن بن مایه­های اصلی در جای خودش قرار می­گیرد و فقط شکل کار عوض می­شود و یک بحث که در تاریخ هست و از قرن 19 برخی از دانشمندان به آن توجه می­کنند و حالا در اسطوره­های شاهنامه هم این خودش را نشان می­دهد برداشتهای صرفاً تاریخی است از یکسری اسطوره­هاست که بوجود می­آید و خیلی­ها تلاش می-کردند که بخشهای اسطوره­ای مثلاً از شاهنامه استنادهای تاریخی از آن در بیاورند مثلاً مشابهت­های نامها، مشابنهتهای دوره­های تاریخی که در یک دوره­ای هست با اساطیری که در آنجا وجود داشتند اما در یک دوره-ای هم عکس این ماجرا پیش می­آید نگاه اسطوره­ای غالب می­شود و تلاش می­شود که تمام آن چیزی که در تاریخ و آیین­های انسانی هست اسطوره­ای شود.

دانشمند آلمانی کاسیرر این نگاه را تجمیع می­کند و آن بحث صورتهای سمبلیک را که مطرح می­کند در واقع به یک واقعیت ترکیبی در این بین می­رسد و اینکه تمام این آیین­ها یک صورت مادی دارند و یک صورت معنوی پیدا می­کند.  یک نکته­ای را کاسیرر اشاره می­کند درباره همین ماجرای دینی که خیلی در این ماجرا روشن کننده است. می­گوید که با یک کارکرد ویژه و اساساً دگرگون ناپذیری وجود داشته باشد که به کلام چنین خصلت ؟؟؟؟ خارق العاده­ای بخشیده و آن را از همان آغاز به پهنۀ دینی و مقدس فرا کشیده باشد. در داستانهای آفرینش تقریباً همه دینهای بزرگ کلمه بصورتی هم بسته با برترین آفرینش می­آید یا بسان ابزاری که خدا بکار می­برد و یا در حقیقت به عنوان سرچشمۀ آغازینی که خدا نیز چونان هستی-های دیگر و از جمله خود سامان هستی از آن سرچشمه می­گیرد.

این نگاهی که زبان در تقابل با اسطوره قرار می­گیرد در این آیین­هایی که به شکل آیین­های تکرار شونده، آیین­های رستاخیزی در بخشهای مختلف تاریخ در ایران در نقاط مختلف دنیا انجام می­شود به نظر می­رسد که بخشی از آن مفهوم سازی­ها و ؟؟؟؟ برساختهای انسان در طول تاریخ باشد. حالا این جای بحث دارد که آیا آنها در طول تاریخ باعث شده­اند که این آیین­ها شکل بگیرد یا این اسطوره­ها جنبه­ای از اسوه­های زندگی انسانی می­شوند. وقتی که درباره آیین­های عاشورایی یا حضرت امام حسین صحبت می­کنیم این جنبۀ اسطوره بودن و اسوه بودن خودش یکی از بحثهایی می­شود که نمی­دانم که می­شود پاسخ دقیقی برای آن پیدا کرد یا نه؟ یا تفکیکی را بین اسطوره بودن یا اسوه بودن؟ یا اینکه قائل بشویم که این اسطوره­ها جنبه­هایی از این اسوه­های انسانی هستند؟

اما آن چیزی که در این آیین­های تکرار شونده احساس می­کنم که وجود دارد این واقعیت تاکیدی و مادی و روحی است که در این آیین­ها شکل می­گیرد و یک محتوای روحانی و معنوی پیدا می­کند و از سوی دیگر کاملاً شکل آیینی پیدا می­کند و آین آیین­ها را ما در ایران همانطور که آقای خالصی هم اشاره کردند در آیین­هایی که مربوط به سیاوش هست به نوع دیگر در آیین آن 5 روز پایانی سال داریم که بازگشت ارواح نیک مردگان با آتش روشن کردن هست که در بام خانه­ها هست و به گونه­ای بازگشت مردگان و ارواح آنها به نزد خانواده­شان هست و آن سمبل حاجی فیروز که به گونه­ای برگشتن از دنیای مردگان هست با آن صورت سیاه و لباس قرمز که نمادی از سیاوش هست و که به نوعی تکمیل کننده آن بحث خدایان نباتی می­شود. اما بحثی که درباره این آیین­ها هست من فکر می­کنم با زبان می­شود آن را ارتباط داد. به خاطر اینکه زبان در مرحلآ نخستین خلقش در تاریخ جهان خصلت منطقی مثل امروز را نداشته و بیشتر بار عاطفی ذهنیتهای انسان را به دوش می­کشیده و اسطوره ساز بوده و در واقع نسبتی که بین اسطوره و زبان ایجاد می­شود موجب می­شود که در دوره­های مختلف نامها و عنوان­ها و واژه­ها و کلامی که برای نامیدن چیزی خلق می­شود فارغ از آن رابطۀ دال و مدلولی باشد که امروز در زبان شناسی و نشانه شناسی به آن معتقد هستند. یعنی برخلاف آن چیزی که در نشانه شناسی امروز گفته می­شود که دال و مدلول ممکن هست که حالا اصلاً هم شبیه به هم نباشند، اما در اسطوره آن چیزی که نامیده شده با نامش یکسان می-شود و یک این­همانی و یهم هویتی پیدا می­کنند. در اسطوره خدایان شهید شونده یا آیین­هایی که تکرار شونده هستند و به گونه­ای می­توانیم آیین­های عاشورایی را هم جزئی از این اسطوره­ها بدانیم، این اینهمانی و در زمان قرار گرفتن، در زمانی­ها دراین آیین­ها شکل می­گیرد.

این صورت­های سمبلیک و صورتهای که به صورت نمادین در جوامع مختلف خلق شدند و یا برساخته شدند در یک دوره­ای و تکرار می­شوند در دوره­های مختلف، بخشی از آنها آفریده­هایی از آفریده­های انسانی هستند که آفریده­هایی هستند که دخل و تصرف انسانی در آنها صورت می­گیرد و حالا فارغ از ماجراهای تاریخی که اتفاق می­افتد و یک واقعیت تاریخی که هست، وقتی که این واقعیت تاریخی رخ می­دهد بعد از آن، این شکل نمادین و اسطوره­ای خودش را پیدا می­کند و ما آن آیین­های تکرار شونده را می­بینیم.

ریشه این آیین­ها بسیار کهن می­شوند و به هزاره-های خیلی دور برمی­گردد و به نخستین واژه­هایی ارتباط پیدا می­کند که انسان آنها را خلق می­کند برای اینکه مهمترین و سترگ­ترین وقایع هستی و زمانی خودش را و زندگی خودش را با آنها نامگذاری کند و وقتی که در اسطوره­ها نگاه می­کنیم می­بینیم که اولین واژه­ها نام خدایان هست، خدایانی که خدای آسمان، خدای آب و خدای زمین می­شود. و حتی در اسطوره­های ایرانی و بین­النحرینی ما خدای زیر زمین را هم داریم که در داستانهای مختلفی که وجود دارد دقیقاً برمی­گردد به همان آیین­های تکرار شونده­ای که وجود دارد و می­خواهم بگویم که این ریشه کاملاً در اسطوره­های ایرانی خودش را نشان می­دهد. ما اسطوره­ای را در اساطیر ایرانی داریم که رپیتلین که این خدای نگهدارنده آبهای زیر زمینی است که زیر زمین را گرم نگه می­دارد تا در مرگ آنها در زمستان و در بهار دوباره اینها رویش کنند و رستاخیز دوباره اتفاق بیفتد.

کارکرد این خدای نگهدارنده گرمای زیر زمین را در آیین­های تکرار شونده، در آیین­هایی که در برخی از آنها با خدایان شهید شونده ارتباط پیدا می­کنند، در لایه­های پنهان این آیین­ها می­توانیم پیدا کنیم اینکه اعتقاد به اینکه این گرما در زیر زمین هست و آن مرگ موقت را تحمل می­کند تا دوباره در بهار در یک رستاخیز دوباره خودش را نشان دهد.

نکته­ای که وجود دارد بحث تکامل این آیین­ها و تکامل این مفاهیم دینی است که در واقع به نوعی به تکامل مفاهیم ایزدشناختی هم ارتباط پیدا می­کند که در یک دورۀ خیلی دوری در تاریخ اینها پدیده­های عینی بودند که یک احساس عاطفی را با انسان همراه می­کردند و در مرحله بالاتر اینها یک سامان بهتری پیدا می­کنند و  منظم­تر می­شوند و یکسری فعالیتهای مست؟؟؟ را پیدا می­کنند. یک تفاوتی که بین دوره­های کهن دینداری انسان با دورۀ تکامل یافتۀ دینداری انسان هست من فکر می­کنم رابطۀ فرد با آن آیین و آن واقعۀ دینی و آن اتفاقی که در دین دارد می­افتد و در واقع به تحول فرهنگی و عقلی انسان برمی­گردد و یک طرز تلقی کنشپذیر تبدیل به یک برخورد کاملاً کنشگر می­شود در طول تاریخ.

در شکل اجرایی آیین­ها این کنشگری را می­توانیم ببینیم و تغییر اندیشه­هایی که در طول تاریخ بوده و به دوره­ای می­رسد که این کنشگری خودش را پیدا می­کند و این خدایانی که در این بحث به آنها اشاره شد خدایانی هستند که کارکردهای محدود در حد نام خودشان را پیدا می­کنند. اگردرباره ایزدان نباتی صحبت می­شود این ایزدان نباتی کارکردشان در حد نام آنها محدود می­ماند و دامنۀ قدرتشان هم در همان حد است. وقتی این از آن حالت ایزدان خارج می­شود و در حیطه یک قدرت کلی قرار می­گیرد آنجا دیگر کاملاً ماجرا متفاوت می­شود اما درباره رابطۀ اسطوره­ها و آیین­ها، اسطوره­ها شاید در خیلی از بخشها نباشد، اما بطور عموم آن چیزی که ما با نام اسوره­ها با تعبیر میتولوژی در طول تاریخ می­بینیم در شکل آیینی خودش را دوباره زنده می­کند یعنی دوباره باز روایتی می­شود از آن چیزی که در دوران اسطوره­ای بوده و حالا شکل روایت شده و تازه خودش را در دورۀ مدرن معاصر می­بینیم به نظر من می­رسد که این آیین­های عاشورایی که در این قرنها اجرا شده باز روایت آن اسطوره کهنی می­شود که در دوره­های مختلف تاریخی بوده و در دورۀ پیش از اسلام به گونه­ای باز روایت می­شده و این آیین تکرار می­شده و در دورۀ اسلامی با تغییراتی که پیدا می­کند به گونۀ دیگری شکل ویژۀ خودش را پیدا می­کند و تا امروز هم استمرار دارد.

من سوالی از آقای خالصی داشتم و آن که در آنجا که اشاره به داستان مولانا می­شود من فکر نمی­کنم که مولانا با آیین و تکرار شوندگی آیین غریبه باشد، به نظر می­رسد که آنجا انتقادی که مولانا از زبان آن شاعر می­کند که می­گوید عزای خودتان را باید بگیرید شاید یک جورهایی نقد اجتماعی  به فضای روزگار خودش هست یعنی یک تلنگری به مردم روزگار خودش هست.

خالصی: بله ممکن است یک نقد اجتماعی روشنگرانه باشد ولی مولانا توجه می­کرد که این جنبه اجتماعی ندارد و جنبه انسان شناختی دارد.

محمدی: من قبل از اینکه متن شما را باز کنم ............... یک واژه­ای را بکار می­برد که اگر شما به آنجا مراجعه کنید و این واژه را نگاه کنید واژۀ خیلی خوبی است.

 ببینید ما یک واژه­ای داریم بنام تخریب و یک واژه­ای داریم دوباره سازی و یک واژه­ای داریم که در میتولوژی بکار رفته و این واژه مخصوص ادیان بکار رفته یعنی واسازی. توضیحی که ................. می­دهد به این ترتیب است که هر موقع که ما بن­بست می­رسیم به محضی که آن بن­بست یا آن جریان استاتیک و یا جریان مرگ پیش می­آید به گونه­ای یک فرد می­آید و آن واسازی را انجام می­دهد واسازی جدید یک نوع ایقان است، اگر اولی را ایمان بگیریم دومی می­شود ایقان. یعنی یک نوع آمدن جدید می­شود و این آمدن جدید همان بهار می­شود. ببینید با وجودی که ..................... یک پست مدرنیست است حداقل آمده و بگونه­ای کمک کرده که یکجوری ما میتولوژی را مطرح کنیم و الان هم ما در ادبیات جدید علمی که اصلاً ربطی به میتولوژی ندارد، چون ما بیشتر میتولوژی ، استعار و سبمبل را ما به ادبیات دینی و هنری بردیم و الان با شرایط جدید که روی ادیان نگاه نو و نواندیشی جدید می­شود ما آمدیم در معنی هیچ وسیله­ای نداشتیم و برای ابزار معنا چه در ادبیات کلامی و غیر کلامی از کمیت­ها استفاده کردیم. تا الان هم نداریم جز معادلات ریاضی کوانتوم که یک مقداری به ما کمک می­کند ولی کلاً ما هیچ وسیله­ای که بتوانیم معنا را مشخص کنیم نداریم. الان مثلاً ما وقتی راجع به زمین، خدا، آسمان صحبت می­کنیم اینها در ادبیات دینی توضیح داده شده­اند مخصوصاً در آغازه هزاره سوم تک­تک اینها توضیح داده شده است. وقتی از زمین صحبت می-کنیم مربوط به سرزمین و ..... آدمهاست و وقتی از آسمان صحبت می­کنیم منظور آسمان الهی، دین جدید و ادبیات جدید است و نان مسیحیایی، ادبیات مسیحیایی است و جنبه­های ظاهری اینها توضیح داده شده است و همه فهمیده­اند که اینها معنایی است و ما نباید حرکتهای ظاهری به آن بدهیم. یعنی بسیاری از کلماتی که شما میگویید در نسبت به ذات الهی است. یعنی مثلاً ما نسبت را با ذات الهی رابطه داریم مجبوریم برای اینکه ذات الهی را در تقدس و در آن قدسیت خودش قرار دهیم از افرادی که در تجلی او هستند استفاده می­کنیم مثل پیامبران و امامان. و تمام آنها را به او نسبت می­دهیم و اگر جوشش خدا را می­خواهیم مطرح کنیم برای اینکه خدا در آن تقدسش بماند می­آییم از وجود مقدسی مثل امام حسین یا هر فرد دیگری استفاده می­کنیم تا در ارتباط و در نسبت به او همۀ علاقۀ خودمان را نشان دهیم.

حالا ببینیم که باید چکار کنیم و به چه دردمان می­خورد؟ اول مسئلۀ مرگ ذهنیتش بزودی تغییر می­کند یعنی ما امروز مجبوریم که بگوییم با توجه به پیشرفت علمی که می­شود مجبوریم بگوییم که الموت بشارتٌ لا تحسن منه. یعنی مرگ واقعاً بشارتی است از ............. شرایط سختی بوجود بیاید. به دلیل اینکه ما بزودی بر مرگ فائق می­شویم همانطوری که با کلونی تکثیر آدم و اسپرم را کنار گذاشتیم، بر مرگ هم بزودی فائق می­شویم. الان نورون­های سیلیکونی و مصنوعی را داریم و بتوانیم تغییراتی را روی این بافت انجام دهیم ما هیچ وقت نخواهیم مرد.

سه ویژگی در وجود انسان از همان زمانی که انسان تولد پیدا کرده، این سه ویژگی ما را از میتولوژی رها کرده و ما این میتولوژی­ها که دارد با فشار تکرار می­شود اینها باعث بیداری و ؟؟؟ می­شود. ما یک اراده آزاد و انتخاب و پیش بینی داریم این سه تا ویژگی من را به عنوان خدای نباتی و خدای ........ آورده در خدای حیوانی و بعد من شدم بندۀ ....................

 

                   ­